انبوه حرفها ، راه گلو را بسته است و بیچاره بغض ، که فشرده تر می شود. می دانید این روزها گاهی،فشرده می شوم در تنگی عرصه ها،بی آنکه بدانم از بزرگی آنها بوده یا از کوچکی من......
هر روز صبح می میرم
وشبانه بیدار می شوم
ودر برابرم
سر سفره ام
چیزی جز شمعی کهنه ونیمه افروخته نمی یابم
که روشنش می کنم
وفرشته ی حیات وشیطان شعر
رخ می نمایند
تا در آرامشی بی آرام برگردمن بنشینند
یکی درسمت راست و دیگری در سمت چپ
ومن در میان آن دو
تاصبح همچون سنگ
خاموش می مانم .
شعر: اديب كمال الدين، ترجمه: حمزه کوتی
پی نوشت: نمی دانم در این فصل سرد چرا شبگردی پیشه کرده ام و بیشتر از گذشته می اندیشم به این جمله که دانستن تنها برای نوشتن کافی نیست....
تا به حال شده که نتونید بنویسید،چندین بار بنویسید و خط بزنید ..... ،شاید این کارم به این دلیل که چندی پیش که هنوز دستانم با کیبورد همدم نشده بود و ته رازهایم را دستان جوهریم می دانست من می نوشتم و دیگران خط می زدند ...حالا خودم می نویسم و خودم خط می زنم ...یعنی به نوعی دچار بیماری خودسانسوری شده ام . .به هر حال این روزها ،دلم نمی خواهد بنویسم چون هنوز به کیبوردم اعتماد نکردم و بیشتر از گذشته میل به خواندن آنچه نمی دانم دارم.البته به وبلاگ دوستان بدون رد سر می زنم .....
پی نوشت:این روزها باز هم مسافرم.....
می دونید یه زمانی مردم ما با کاوه آهنگر همراه می شد و یه حکومت مردمی می ساخت اما امروز به سفرهای استانی احمدی نژاد و نامه های خطاب به او دل بسته .نمی دونم الان درفش کاویانی مردم کجاست؟
دیگه همه چیز با گذشته متفاوت شده ... شاید دیگه پازل ایران را درست کردن به آسونی زمان بچه گی نیست.می دونید شاید اون موقع این قدر متوقع نبودیم و راحت تر از الان می تونستیم آبادش کنیم.اما از اون آبادی تا این آبادی فرسنگها فاصله است....