تبليغاتX
دست نوشته های ساده
دست نوشته های ساده
روزنامه نگاری با کاغذ کاهی و خودکار بیک آبی
سه شنبه 19 آبان1388
برای مهین گرجی،خبرنگاری با تکیه کلام مهربون
دیشب خواب دیدم که مرده ای و دینم رو بهت ادا نکردم.از خواب پریدم و دیگر خوابم نبرد.خبر 50 روز پیش روی مغزم رژه می رفت. سه نفر از خبرنگاران رایو فردا در سانحه رانندگی دچار حادثه شدند و تو تنها زنده ماندی . وقتی به یاد به می آورم که از حال تو بی خبرم ،ناراحتیم بیشتر می شود. نمی دونم توی کمایی یا اینکه به هوش آمدی؟ توی کشور غریب روی تخت بیمارستانی یا آوردنت خونه؟ هرباری که زنگی می زنم ،روی پیغام گیر می ره و صدای زیبایت را می شنوم.کلی ذوق می کنم. همین صدای روی پیغامگیرت نشانه زندگی است دو هفته پیش خواهرت گوشی را برداشت .صداش خیلی شبیه تو بود. اشتباه گرفتم و به تصور اینکه خوب شدی می خواستم جیغ بلندبالایی بکشم اما افسوس که خواهرت خودش را معرفی کرد و گفت ،هنوز توی کما هستی و به هوش نیامدی ..چیزی جز بغض ندارم.کاش بودی و هزار حرف ناگفته که نمی شد توی این وبلاگ نوشت و به کسی حتی به خانواده ام بگویم رو بهت می گفتم.................و تو مثل همیشه به جای اسمم بگی:" مهربون بگو ".یعنی می شه مجالی باشه و دوباره بتونی بیای ایران........راست می گن بهترین خبر حیات است.
+ نوشته شده در 11:31 توسط سمیه نصرتی.
جمعه 15 آبان1388
فرصتی برای اعتراض
تلفنم مدام زنگ می خورد یا اس ام اس می آید.یا می گویند یا می نویسند :"زنده ای"

دوستان آن مردن به این زندگی می ارزد.اصلا از زندگی بدم نمی آید.غمسرده هم نیستم.به راهپیمایی 13آبان رفتم(از آنجایی که یکی از جرمهایم  تبانی و شرکت در تجمعات برای بر هم زدن امنیت ملی است ازگفتنش واهمه ای ندارم.)کاری که در طول عمرم نکرده بودم .غرض از رفتنم پس گرفتن حکومت از چنگال منتصبان نبود چون به قول معروف تا به حال ندیده ام که آخوندی 5 تومان به کسی بدهد ،چه برسد به اینکه حکومت به کسی بدهد.البته نمی خواستم به بالا رفتن از دیوار سفارت هم مهر تاییدی بزنم .قصدگرامیداشت یاد حسین فهمیده قلابی راهم نداشتم.آمدنم فقط به این دلیل بود که این روز را فرصتی برای  بیان ناگفته ها و اعتراض به حکومت می دانستم.

به هر حال ،میدان هفت تیر وعده گاه جنبش سبز بود.فردی با کاور سبز رنگ از هر عابری فیلمبرداری می کرد و یکی هم  از برخی از افراد بدون اجازه عکس می گرفت. بربلندای پل های هوایی کسی اجازه ایستادن نداشت و گرنه با باتوم برقی او را می زدند.تا چشم کار می کرد مامور بود در لباس های مختلف (شخصی، ضدشورش،نیروی انتظامی،سپاه ،اطلاعات،بسیج،سرباز و غیره)ناخداآگاه به این فکر می کنم که آیا نگهبانی در 209 مانده تا زندانیان را به دستشویی ببرد یانه؟در همین اوهامم که یکی از همین ماموران حکومتی با پسری سلام و علیک می کند و بعد دستش را از پشت می پیچاند و دستبند می زند.تا کسی می خواهد به خودش بجنبد او را برده اند.از دیدن این صحنه دوستم شوکه شده،برای تسکین او، پس از فرستادن لعنت به خودم ،می گویم:" در این روزها خیلی ها از انفرادی در می آیند البته کسانی که در سلول ها دو نفری هستند به دلیل نبود مکان تعدادشان به دو برابر در یک سلول افزایش می یابد"

مردم از هفت تیر به سمت کریمخان در پیاده روها راه می رفتند و همه منتظر جرقه ای برای انفجار بودند.بالاخره چند نفری  نرسیده به خیابان خردمند فریاد زندند:..."نه شرقی ،نه غربی ،دولت سبز ملی"....گروههای ضد شورشی گذاشتند تعداد مردم زیاد شود ،بعد به سمت مردم حمله کردند.سربازان و ماموران نیروی انتظامی مردم را فراری می دادند و می گفتند از این طرف بروید.با این حال تعدادی از مردم  درخیابانهای منتهی به میدان هفت تیر گیر کرده بودند.به همین دلیل عده ای به سمت فردوسی و برخی دیگر به سمت ولیعصر سرازیر شدند.گروههای ضد شورش،گازاشک آور به سمت مردم پرتاب می کردند. موتورسوارها در کوچه ها به سمت مردم حمله ور می شدند و با باتوم و قلوه سنگ مردم را هدف می گرفتند.اما پزشکانی در بالای خیابان قائم مقام به درمان فوری مردم می پرداختند.اسپری تنفسی به دهان کسانی که گاز خورده بودند ،می زدند.باتوم خورده ها را معاینه می کردند.

کروبی را ندیدم امانفرت مردم را دیدم از کسانی که از مقابل سفارت امریکا برمی گشتند.جایی که هیچ یک از مقامات دولتی حاضر نشدند ،سخنرانی کنند. نزدیکای ظهربود که چندین جیب  در مقابل  ورزشگاه شیرودی ایستاد و ناهار جیره خوران داده شد.به گفته یک منبع آگاه، خیلی از دستگیر شدگان دیروز به مسجد الجواد برده شدند و بعد توسط دستگاههای موازی اطلاعاتی تقسیم بندی یا آزاد شدند.

درست به مانند زمان انقلاب در خانه ها باز بود.در صورت کسانی که گاز اشک آور خورده بودند،سیگار فوت می کردند.حکومتی که سی سال  17 و 20 شهریور سال 57 را نقطه عطف انقلاب می خواند و رژیم شاه را برای ریختن خون  و خشونت سرزنش می کرد،حالا چند روز تاریخی را با ریختن خون و به بند کشیدن فرزندانش جاودانه کرده است؟

+ نوشته شده در 0:7 توسط سمیه نصرتی.
یکشنبه 10 آبان1388
به کسی که دوستانم را سانسور می کند
دست هایی از نفرت و کینه داری،می بندی و به بند می کشی.در ایمیلی  نوشتی که به مانند سگی هستم.این سگ که این همه خشم در تو ایجاد کرده ،نام من است.اما خوی شماست.

با نزدیک شدن به روز سیزده آبان به مانند روز قدس هراست زیاد شده و دوباره بخش نظرات وبلاگ را از کار انداختی.نمی دانم چرا از تضارب آرا تنها به بند کشیدن و کشتن و حذف کردن را بلدید؟چرا برای یک بار هم که شده به دیگری گوش نمی دهید؟راستی من جایی خوانده بودم که در زمان دقیانوس هم حقیقت را از زبان سگی می شنیدند.

 اما به هر حال ذوق نکن با این کار کسی از تعداد کسانی که در راهپیمایی شرکت می کنند ،کم نمی شود.

 

+ نوشته شده در 22:33 توسط سمیه نصرتی.
یکشنبه 10 آبان1388
بساط جنبش سبز جمع شدنی نیست
 وقتی درهای شعب اخذرای زودهنگام بسته شد،هنوز روزنه امیدی بود که موسوی رییس جمهور شود."جهانبخش خانجانی" ،معاونت تبلیغات ستاد(یکی از اسرای دربند) پشت رایانه اش نشسته بودو ذکر می گفت.همه منتظر نتیجه کنفرانس مطبوعاتی شبانه موسوی بودند. بهمن امویی(یکی دیگر از اسرای در بند) اولین کسی بود که آب پاکی را روی دست همه ریخت و ازموسوی نقل کرد که" پیروز قطعی انتخابات است و تسلیم این صحنه آرایی بزرگ نمی شود."بعد به دوستانی که در خیابان طاهری حضور داشتند زنگ زدم.سه تن از دوستانم به همراه فریبا پژوه(یکی دیگر از اسرای در بند) بودند.همگی گریه می کردند.علی تاجرنیا(یکی دیگر از اسرای در بند) مردم را که دم در ستاد جمع شده بودند به آرامش فرامی خواند.

آن شب پیش خودم فکر می کردم که فردا همه می روند سرکار و زندگیشان و موسوی هم پیام تبریک می فرستد و همه چیز تمام می شود.اما این طور نشد.مردم به خیابان ها آمدند،این مساله به خاطر عملکرد اصلاح طلبان نبود، مردم به خاطر گرفتن حق شان بیرون آمده بودند.آنها یکی از راههای دست یافتن به حقشان را ریختن در خیابانها می دانستند.گواه این مساله آنست که حتی پس از دستگیری  سران اردوگاه اصلاح طلبان مردم در صحنه حاضرند.

روز سیزده آبان هم از همین روزهاست.هر چند که تسخیر سفارت آمریکا از لحاظ حقوق بین الملل پذیرفته نیست و کسانی که از دیوار سفارت بالا رفته اند امروز پشیمانند .اما در چنین روزی مردم می خواهند مخالفت خودشان را به نوعی ابراز کنند.به همین دلیل است که امسال اولین سالی است که شعار "مرگ بر آمریکا" در این مراسم رنگ می بازد.دوستی می گفت که سپاه می خواهد یک بار برای همیشه بساط جنبش سبز را جمع کند!!چه عده ای خوششان بیاید یا نیاید،مردم لیدر اصلی جریان هستند.همانطور که موسوی در بیانیه اخیرش گفته است:"مردم رهبری جنبش سبز را در اختیار دارند."سرکوب جنبش سبز یعنی سرکوب حداقل 14 میلیون ایرانی(مخالفان احمدی نژاد در انتخابات اخیر).به نظر می رسد که این جنبش با برخوردهای حذفی و سلبی،دستگیری و حکومت نظامی عقیم نخواهد ماندو تنها با این نوع برخورد دامنه جنبش گسترده تر خواهد شد .به هر حال دل خوش ندارید که بساط جنبش سبز جمع شدنی نیست.
+ نوشته شده در 0:10 توسط سمیه نصرتی.
سه شنبه 5 آبان1388
زمانی برای چله کشیدن غیرت

مطبوعات ،هر روز کودکی به دنیا می آورد و فردا او را به خاک می سپارد. دوستان مطبوعات فرزندانشان را به خاک می دهند اما امیدشان را نه.هر از چندگاهی که روزنامه ای توقیف می شود،روزنامه نگاران خاک پیراهنشان را می تکانند؛آن وفت تنور روزنامه ای دیگر را روشن می کنند و سفره ای نه چندان بزرگ پهن می کنند و خبرها را لقمه لقمه تر به خورد مردم می دهند تا نکند دست بزرگی همین لقمه ها را هم قطع کند.در این بین سالها پیش،چندروز از سال را به پاس همین سفره کوچک جشن می گرفتندو در هر گوشه ای ،برای هر فرزندش شمعی روشن می کردند .هر چند که می دانستند که فردا شمعی وجود نخواهد داشت. و  انجمن صنفی روزنامه نگاران بود و عضوگیری می کرد . اما بعد از مدتی همین جشن کوچک نیز از آنها گرفته شد تا آنها فقط به حضور خود آن هم بدون نیم نگاه مردم افتخار کنند و در انجمن صنفی هم پلمپ.

القصه ،غرض در واقع مرض از نوشتن این سطور این بود که بگویم دیروز به نمایشگاه مطبوعات رفتم.درها را  بسته بودند و کسی را راه نمی دادند.از نگهبان دلیلش را پرسیدم ،مرا به روابط عمومی فرستاد.روابط عمومی هم مرا به حراست پاس داد.در این بین هم شایعه آمدن احمدی نژاد دهان به دهان می گشت.بالاخره در شرقی نمایشگاه بدون حضور نگهبانی بود.لگوی اعتماد نشان می داد که  هر صبح با خورشید طلوع می کند. بساط بحث و گفتگو در مقابلش گرم بود.روحانی از میرحسین به عنوان دیکتاتور واقعی نام برد.جوانان زیادی می خواستند که او را قانع کنند.از سوی دیگر ماموری آمد و به مسئولان غرفه گفت که نمایشگاه تعطیل است و غرفه را جمع کنند و مردم را متفرق کرد . در این بین کمان غیرت مردی چله کشید و فریاد زد:"یاحسین میرحسین"

+ نوشته شده در 10:37 توسط سمیه نصرتی.
دوشنبه 4 آبان1388
از جنبش سبز چه می خواهیم؟
"هدف از جنبش سبز چیست؟"آیا زمان آن رسیده که برای این جنبش هدف مشخص شود؟"

این سوالاتی است که تاکنون با پاسخ های متفاوتی روبرو شده. برخی بر این باورند که با مشخص شدن اهداف جنبش افراد زیادی از هواداران ریزش می کنند.از سوی دیگر بعضی از افراد نیز معتقدند که جنبش یک خیزش اجتماعی است که بعد از اندک زمانی مسیر خود را پیدا می کند اما تعدادی از افراد هم می گویند که افراد استخوان دار در جنبش دربندند و باید منتظر ماند تا آنها از اسارت خارج شوند واستراتژی را تعیین کنند. افرادی هم تعیین استراتژی جنبش را برپایه خواست جمعی  مردم می دانند و عده ای دیگر خواست رهبران جنبش را خواست جنبش تلقی می کنند.این افراد تعیین هدف را در زمان کنونی لازم می دانند. در این بین بر سر تعریف هدف نیز باید توافقاتی صورت گیرد و از ریزش مخالفان هدف که هم اکنون همراه هستند،نترسید زیرا عده ای هنوز تنها هدف جنبش را رییس جمهوری موسوی می خوانند و بعضی دیگر از این خواست عبور کرده اند و اهداف دیگری  چون آزادی تمام عیار و جدایی دین ازحکومت را پیگیری می کنند. به طور مثال در پوسترها و شعارها دیده می شود که عده ای هنوز بر جمهوری اسلامی تاکید دارند و می افزایند:"استقلال ،آزادی،جمهوری اسلامی" و بعضی دیگر می گویند:"ملت ما هم صداست ،دین از سیاست جداست".به هر حال در این مسیر بیم آن می رود که با مشخص نکردن اهداف،حرکت جنبش سبزبه مانند سایر حرکات در گذشته کور بماند به همین دلیل تعیین استراتژی از واجبات است.اما هنوز جای این سوال باقی است که آیا زمان تعیین استراتژی فرا نرسیده است؟

+ نوشته شده در 0:12 توسط سمیه نصرتی.
پنجشنبه 30 مهر1388
دعا هم تبلیغ علیه نظام است
با خبر دستگیری خانواده های برخی از عزیزان دربند جنبش سبز بر خود لرزیدم. تصور می کنم ،در هیچ کجای تاریخ چنین بورشی به محمل سیاسی ـ عبادی دعای کمیل از سوی ماموران حاکمان زمانه مسبوق به سابقه نبوده است.حتی یزید و یارانش در میدان نبرد کربلا اجازه دادند که علی ابن الحسین نمازش را بخواند و به حریمش تعرض نکردند. چگونه می شود،کسانی که مدعی حکومت علی وار بر مردم هستند حرمت دعای حضرت علی(ع) را نگه نمی دارند؟کار به جایی رسیده که حتی دعا کردن هم می تواند اقدام علیه امنیت ملی و تبلیغ علیه نظام محسوب شود.

فکر کنم کسانی که به چنین اقداماتی دست می زنند، دلشان می خواهد در چنین شبی (شب جمعه)برای ماموران یزید و حجاج ابن یوسف  دعا کنیم.

+ نوشته شده در 23:35 توسط سمیه نصرتی.
سه شنبه 28 مهر1388
چند علامت سوال در برابر سپاه
حمله به بدنه سپاه در سیستان از لحاظ چرایی و عوامل تاثیرگذار در آن قابل تامل بود که می توان احتمالات زیر را برای آن در نظر گرفت:

1- طبیعی و دست کاری نشده: می توان گفت،نگرش سیاسی و ایدئولوژیک شخص" ریگی" ،وابسته به گروه جندالله  به ایران موجب این حمله شده است.

2- مظلوم نمایی:پس از تمامیت خواهی سپاه در عرصه اقتصادی این حمله برای مظلوم نشان دادن این ارگان صورت گرفته است.

3-حذف و پاکسازی فرماندهان در درون سپاه:این حمله در راستای  کلید خوردن  حذف سرداران سپاهی از سال 84 در حوادث مختلف هوایی و زمینی بوده است که در از آن روز تاکنون گفته می شود بیش از نود و پنج فرمانده کشته شده اند.در این بین شنیده شد که" فرمانده شوشتری"یکی از کشته شدگان در حمله سیستان در روزهای قبل از مرگش از خاندان هاشمی تعریف کرده .

4-توطئه بیگانگان:همان طور که مقامات ایرانی اعلام کرده اند،ردپای آمریکا و بریتانیا در این اقدام بوده است!البته هنوز معلوم نیست که چگونه ظرف 24 ساعت پس از این حمله،مسولان چگونه اسنادی در این زمینه به دست آورده اند؟ شاید این مساله هم در راستای کشف و شهودات پس از انتخابات است.

5-ضعف امنیتی اطلاعاتی سپاه:برخلاف آنچه گفته می شود سپاه از ضعف اطلاعات امنیتی رنج می برد و این حمله کار سازمانهایی است که نه تنها امنیت ایران بلکه امنیت آمریکا و بریتانیا را هم به خطر انداخته است.

گذشته از دلایلی که گفته شد، موقعیت سیستان نیز به لحاظ  فقر ،بیکاری و دیگر بلایای دولتی موجب  یورش برخی از افراد به شهرهای از این استان در سالهای اخیر شده است.

 پیام حمله اخیر اینست که  تشکیلات عریض و طویل سپاه پاسداران  آسیب پذیر است.بهتر است این سازمان به جای فتح سنگر به سنگر پایگاههای اقتصادی و اندیشیدن به امنیت جهان برای تامین امینت افراد خود چاره ای بیاندیشد.
+ نوشته شده در 0:2 توسط سمیه نصرتی.
دوشنبه 20 مهر1388
اعدام دوست داری یا حبس ابد؟
امروز صبح به دادسرای عمومی و انقلاب رفتم.هیچ یک از اعضای خانواده ام را به داخل شعبه راه ندادند.وکیل هم نداشتم(بعد از اعدام بهنود به دلیل اوضاع روحی آقای مصطفایی نخواستم مزاحم ایشان شوم و از شانس بدم آقای امیر رییسان هم در سفر کاری بود ).برگه احضار را به داخل شعبه مربوطه بردم.ازم می خواهند بیرون منتظر باشم.در راهرو پرنده پر نمی زند.کمی قدم می زنم.همسرم اذن دخول را می گیرد و از دور می بینم که چه پیروزمندانه می آید.یک نفر از بستگان شمس الدین عیسایی (که بعد می فههم یکی از اعضای ستاد میرحسین در خیابان کوشک بوده)هم با اوست.نزدیکتر که می شود ،مشتنانش را گره کرده و شعارهای جنبش سبز را می دهد و هر دومان می زنیم زیر خنده.در همین لحظه اسمم را صدا می زنند.یک دفعه به خودم می آیم و می بینم در اتاقی با دو میز و چند صندلی که پشت سرهم چیده اند،هستم.چند پرونده روی میز است و یک پرونده توی دست مردی است که با چشمهایش مرا نشانه گرفته.شاید به همین دلیل بود که نتوانستم خوب اتاق را  ورانداز کنم.بدون هیچ مقدمه ای شروع می کند:

-اغتشاش ماده قانونی ندارد و حکمش اعدام است.(همیشه از جایی شروع می شود که انتظارش را نداری)

-حالا اعدام دوست داری یا حبس ابد یا ۲۰ سال زندان؟

-از تلخی بیش از حد حرفش بی اختیار می خندم.

-شوخی نمی کنم کدامیک را می خواهی؟

-فقط سکوت می کنم.

-قصد تشکیل اجتماع و تبانی به قصد بر هم زدن امنیت کشور را با حضور در ستاد موسوی داشتی؟

-اگر ستاد غیرقانونی بود که باید در دوران انتخابات تعطیل می شد.

-ستاد غیرقانونی نبود،در ستاد فعالیت تبلیغی علیه نظام داشتید؟

-من فعالیت غیرقانونی نداشتم.

-شما به مسولان دولت توهین کرده اید و توهین به نظام یکی از جرمهایتان است؟

در همین لحظه دو نفر برای گرفتن امضا وارد می شوند و سوالش بدون جواب باقی می ماند.مرد به یکی از آنها می گوید:" حاج آقا ما رو سرکار  گذاشت. "انگار دلم خنک می شود و نیشخندی می زنم.

مرد پشت میز خطاب به من می گوید:"ماده ۵۰۰ و ۶۱۰ قانون مجازات کیفری را بررسی می کنم و توهین به نظام(دولت) هم نادیده می گیرم.بیا مطالبت را امضا کن.فعلا برو برایتان احضاریه می آید."

دو روز انتظار برای همین چند دقیقه .وقتی به طبقه اول می آیم.با چشمهای نگران خانواده ام و سوالات مکرر آنها مواجه می شوم.خواهرم می گوید:خانم باقی را دیده و قرار است آقای قوچانی را به دادگاه بیاورند.فکر می کنم اگر جرم من اینقدر سنگین است ،خدا رحم کند به بقیه.

+ نوشته شده در 14:15 توسط سمیه نصرتی.
یکشنبه 19 مهر1388
احضار غیرقانونی
پله ها را دو تا یکی می کنی.عادت پریدن از پله ها را از کودکی به همراه داری.وقتی نزدیکای  در می رسی، چشمت به برگه ای می افتد. نخوانده همه چیز را می فهمی .قبلا مطابق قانون  برگه احضار به دادگاه باید به دست متهم می رسید.جای امضای احضار شونده کسی برگه را امضا کرده، تاریخ هم زده 18/7/88 .برگه برای همین امروز است و تو هم در منزل بودی و روحت هم از این ماجرا خبر ندارد. از همسایه ها جستجو می کنی.آنها هم برگه را دریافت نکرده اند.برگه را چندین بار می خوانی.فقط سه روز وقت مانده.در مورد زمان نیز قانون شامل حالت نمی شود.انگار تنها چیزی که محلی از اعراب ندارد قانون است.وقتی برگه احضار را عده ای با بی قانونی بدستت می رسانند،چگونه می توانی رسیدن به حقت را انتظار داشته باشی.

این کارها عجیب نیست. مهم اینست که این نخستین گام است در میدانی که انتظارش را می کشیدی.حالا دار و ندارت دفاع از جنبش سبز باید شود به طوریکه ثابت شود از این دوستی دست بر نخواهی داشت.

+ نوشته شده در 9:21 توسط سمیه نصرتی.
چهارشنبه 15 مهر1388
یادگارهایی که پرونده شد
 سه کیسه آبی رنگ را  که بر رویش برچسب نامم خورده ،روی تخت خالی می کنم.از میان بخشی از وسایلی که از اوین تحویلم داده اند به دنبال کارت ملی ام می گردم. چشمم به سی دی هایی که رویش  عکس میرحسین چسبیده می افتد.اندوه و ناامیدی در چشمانم برق می زند.بغضی عجیب گلویم را می فشرد و بالاخره یاد آرزوهای  از دست رفته ،صورتم را تر می کند.این دردی است دشوار .امیدی که چندان نپایید و جایش را گرد غم و یاس فراگرفت.

کمتر از یک ربع گذشته ،حالا دیگر تمام دست نوشته ها دورم چیده شده .همان دست نوشته هایی که روزگاری به عنوان یادگاری نگهشان داشتم و حالا هر کدامشان یک کپی اش لای پرونده ام در اوین است اما هنوز این ورق ها یادگاری هستند از روزهای پر امید که تنها از آن ها افسوس باقی مانده .به  ویژه نامه ای متعلق به دوران تبلیغات برمی خورم ، تیترش اینست :"آنها که با شما(میرحسین)مخالفند حتی توانایی اداره یک نانوایی را ندارند(صحیفه نور،جلد 21 صفحه 99) آهی از نهادم بلند می شود .

در این گیرودار،دوستی زنگ می زند،می گوید سخت دلش گرفته وحتی یک لحظه نمی خواهد در ایران بماند.از تلخی مزمنی که سخت محاصره ام کرده هیچ نمی گویم.این از ترس شنود تلفنها نیست.می گوید که بچه های تحکیم را از زندان آزاد کرده اند.در مقابل خبرش سکوت می کنم و نمی گویم که مادام کارم رفرش کردن سایتهاست .در این میان دوست از سر محبت پیشنهاد می کند با یکی از دوستان مخالف به کوه برویم.نمی توانم با دوستان مخالف مثل آدمهای متمدن رفتار کنم .از کوچکترین تضارب آرایی گریزانم برای همین سکوت پیشه می کنم .خسته ام.

شاید به قول دوستی" مثل کسانی شده ام که نزدیک به چهار ماهست او را کشته اند اما هنوز خودش خبر ندارد."تصور می کنم ، تختم شده تابوت تنم و اصلا دلم نمی خواهد آن را رها کنم.فکر می کنم روزگاری صید لحظه های خوش با دوستان  می توانست مسرت بخش باشد و انسان را از این جهان پر از غم بکند اما الان حتی این لحظه ها هم نمی تواند آرامش بخش باشد به همین دلیل ترجیح  می دهم در تابوتم(تختم) بمانم و یادگارهایی را که یک نسخه از آنها را بازجویم هم دارد را مرور کنم یا گاهی با لب تاپم چرخی در سایت ها بزنم.

+ نوشته شده در 2:47 توسط سمیه نصرتی.
یکشنبه 29 شهریور1388
شباهت حرکت آیت الله خمینی و میرحسین
  از قدیم گفته اند که تا با کسی سفر نروی، او را نمی شناسی.سفرهای انتخاباتی فرصت مناسبی بود برای شناختن منش و رفتار مردی از تبار سبز.عجیب نیست که مرد سبز یادش نباشد که در ایام فاطمیه با یکدیگر همسفر بودیم.اما من جواب دندان شکنش را به  آن پسرک گستاخ در دانشگاه اراک که مشکی پوشیده بودو گفت که امام نخست وزیرش قبول نداشته را خوب به یاد دارم" برو لباس مشکی ات را در بیاور قرمز بپوش اما دروغ نگو."

همان مردی که وقتی که نتایج انتخابات اعلام شد،حرکت تاریخی امام را زد و از حکومتیان خواست که راهپیمایی آرام با طرفدارانش راه بیندازد.دقیقا کاری که در سال 42امام  از شاه خواست انجام دهد و شاه زمانه مخالفت کرد".امام آن زمان گفت که طرفداران من در قم به خارج از شهر بیایند  و طرفداران شما(شاه) در شهر قم بمانند.اما طرفداران شما در تهران به خارج از شهر بیایند و طرفدارانم در شهر تهران بمانند تا مشخص شود طرفدار شما چقدرند؟"

هنوز کلمه تاریخی مرد سبز را در آن مناظره به خاطر دارم"پرونده سازی".من با این کلمه روزها را شب و شب ها را صبح در اوین کرده ام.وقتی بازجویم به من گفت که میرحسین به احمدی نژاد تبریک گفته و همه چیز تمام شده ،ناراحت شدم.اما وقتی به سلولم برگشتم و به یاد شور و هیجان های مردم در زمان انتخابات  افتادم ،با خود خندیدم.به طوریکه زندانبان در را که برای دادن غذا باز کرد، گفت:خیلی خوشحالی که اینجایی.

وقتی از اوین بیرون آمدم،همه مرد سبز را سرزنش می کردند که چرا سکوت پیشه کرده ،برخی آشفته بودند اما این آشفتن هم زودهنگام بود. می دانید چرا؟چون "آن مرد"بیانیه یازدهم را دادو آب سردی بر همگان ریخت.اما قرض از گفتن این حرفها اینست که بگویم مرد سبز این روزها باید جسورتر از قبل بایستد تا به عنوان لیدر جنبش سبز باقی بماند.راستش تصورم بر اینست که مردم از او  جلو زده اند.این در راهپیمایی روز قدس کاملا مشهود بود.او نباید بگذارد که  عقب بماند.

کلام آخر اینکه ،مرد سبز با همان متانت همیشه گی ات جلوبیا و در صف مقدم بایست تا همگان تو را مشاهده کنند.می دانیم که از بازداشت نمی ترسی و از ریخته شدن خون جوانان می ترسی اما نترس.هم اکنون من و امثال من در مرگ تدریجی به سر می بریم و مرگ در راه میهن و آزادی  را بر این مرگ تدریجی  ترجیح می دهیم.

به اطلاع خوانندگان عزیز می رساند که پس از مدتی که  امکان کامنت گذاری توسط عده ای سرکوبگر منتفی شده بود هم اکنون امکان کامنت گذاری به وجود آمده است.

+ نوشته شده در 13:45 توسط سمیه نصرتی.
سه شنبه 24 شهریور1388
پرنده ها را آزاد کنیم
روبرویت جاده ای است آسفالتی. خیابانهای سرازیری جان می دهد برای دویدن اما وقتی این خیابانها به دیوارهای بتنی ختم شود،شادی لحظه هایت کور می شود.

به غیر از من ،یک ون پلیس و چند نفری ایستاده اند.روی پله ها هم تعدادی نشسته اند.افرادی که کمتر از ده نفرند و سربازی که بالای سرش تابلوی بزرگی است که بر آن نوشته شده "بازداشتگاه اوین".سربازی که تنها اسامی آزادشدگان از قرنطینه و مالی را دارد.

تجسم می کنی خانواده های زندانیان سیاسی کدام قسمت را برای افطار سیاسی انتخاب می کردند.سپس نام تک تک زندانیان را زیر لب می بری و یادی از آنها می کنی .فکر می کنی چقدر اینجا غریب و سوت و کور است.

خیره به بتون ها می ایستی.از آن سوی بتن ها،درخت های سر به فلک کشیده داخل محوطه اوین پیداست.درختها برایت یاد صدای کلاغ در صبح زود را زنده می کنند.صدای ناهموار و ناموزونی که آن صبح در سلول چقدر زیبا به نظر می رسید.راهت را کج می کنی به طرف خانه.بعد از اوین باید سربالایی را طی کنی.در بین راه روزنامه ای را که خریده ای را زیر و رو می کنی.خبری نیست.هیچ اتفاقی نیفتاده است.اتفاق های مهم را توی روزنامه ها نمی نویسند.این خبرها چقدر غیرضروری هستند!این خبرها کوچک اند و معمولی.خبرها زندانی اند.

به دنبال روزنامه ای می گردی که خبرهایش داغ داغ باشد.سایتهایی که هیچ دستی آن را فیلتر نکند.البته این روزنامه به سرزمینی آباد و آزاد نیاز دارد.سرزمینی که پرندگانش درقفس زندانی نباشند. سرزمین گمشده ای که اکنون نشانی اش روی هیچ نقشه ای نیست.

 پی نوشت:

دوستی می گفت که برای آزادیم نذر کرده که پرنده ای را آزاد کند.بیایید برای آزادی هر زندانی یک پرنده آزاد کنیم. بیایید روزجمعه پرنده ها را  به صورت نمادین هم که شده آزاد کنیم.{ اين پرنده شايد صداي در گلو مانده‌اي باشد كه دلش هواي يك تكبير بلند بالا كرده است}*(مژی).پس پرنده ها را آزاد کنیم هرچند که آنها به قفس عادت کرده باشند.

+ نوشته شده در 14:58 توسط سمیه نصرتی.
چهارشنبه 18 شهریور1388
این شبها(2)
خدایا ،پیامبر ما را گفت:علم را به چین اگر باشد جستجو کنید اما نگفت برای جستجوی خدا نیز باید جایی رفت. امشب از همان شبهاست که مردم تو را در مسجد می جویند اما دریغ از اینکه هرجا که هستیم،مسجد است .

اما من امشب می میرم برای اینکه خودم مثل خود واقعی ام باشم یعنی می میرم برای اینکه پشت ظواهری که پشیزی نمی ارزد ،مخفی نشوم.امشب ترس از اینکه دیگران چه قضاوتی درباره ام می کنند را کنار می گذارم.امشب باکی ندارم که یک عده نوشته هایم را برای شهرت و قهرمانی تعبیر و تفسیر کنند یا عده ای حکم ارتدادم را به دستم بدهند.

امشب برایم مهم  اینست که تو بساط محبتت را پهن کرده ای و گروهی بر آن نشسته اند.نه من کنار این سفره ها نمی نشینم. خدایا،به جای نشستنم کنار خوان تو ،سفره دلم را می گشایم.

الهی! می دانی دلم تاول زده و امشب از این همه رزقت بی نصیبم.

راستش از همان وقتی که در بازداشتگاه مرا میهمان خطاب می کردند دیگر از هر میهمانی بدم آمد..از آن پس تصور می کردم که رمضان را نام دیگری بدهم.

از روزی که روزه بودم و بازجو به تصور اینکه من از ترس چای تعارفی اش را نخورده ام ،سرم داد و بیداد کرد،از روزه گرفتن دل خوشی ندارم.

از زمانیکه زیر چشم بند دزدکی دیدم که بازجو یک ساعت پیش از اذان آستین ها را بالا و انگشترعقیقش را برای فزون شدن ثواب نمازش بدست می کرد،دلم می خواست طور دیگری بپرستمت.

از هنگامی که تمام راههای ارتباط با بیرون را بر من بسته بودند.(نه تنها اجازه دیدن هیچ کس را نداشتم بلکه تنها یک تماس تلفنی  با خانواده ام در مدت بازداشت داشته ام.)دلم می خواست اولین کسی باشم که پس از آزادی عدالتت را می بیند.

از بیماری هایی که از اوین به یادگار آورده ام که بگذرم،حالا به انتظار بیدادگاه نشسته ام.الهی!پس به من حق بده که از تو بخواهم خوان دیگری بگستری.نه از خوان نعمت و هیبت و محبتت هیچ نمی خواهم.هرچند که امشب ،یکی توفیق عبادتت را می طلبد ودیگری نماز و روزه ات را می پسندد وآن یکی علم و عمل را ...اما امشب با شبهای قدر سنوات قبل فرق می کند. اشک من با اشک یاران درآمیخته تا پایه های ظلم فروریزد.

 الهی!.پس همه بساط ها را برچین و بساط عدل و دوستی ات رابگستران .

پی نوشت:

*شب قدر علیرضا بهشتی را دستگیر کردند.شاید برخی بر این باورند که ثواب دستگیریها در این شب افزون تر است.

+ نوشته شده در 1:16 توسط سمیه نصرتی.
یکشنبه 15 شهریور1388
این شبها(1)
شب هفدهم رمضان متعلق به علی(ع) است*.کسی که از نان و نمکش جهان طعم جوانمردی را چشیده است.زندگی اش به افسانه شبیه است و تا مرز اسطوره پیش رفته .چه کرامتها که از او گفته اند: اینکه صدای تلاوت قرآنش در دل راهزنی اثر کرده و راهزنی را ترک گفته یا اینکه ساده مردی بود و 25 سال برای خواست مردم سکوت کرد.زمان مرگش کودکان یتیم به صف ایستاده بودند تا کاسه شیر به بدن زهر آلود مولا برسانند....

چه حقیقت اینها باشد چه مجاز،چه علی (ع)خلیفه اول باشد،چه خلیفه چهارم ،چه اهمیتی دارد.کرامت ،زیستن او بود وشیوه اندیشیدن و رویارویی اش با جهان و مردم و خداوند.باید بدانیم که مولا از صرف و نحو و کلام و از این دست علوم چیزی نمی دانسته اما طوری زیست کرده که هنوز مردم و تاریخ نام او را به یاد گار دارند.

همگان علی (ع)را به عدالت می شناسند.مسلم اینکه او متهمی را با چشم بند این سو وآن سو نبرد.از کسی اعتراف ناروا نگرفت.زنی را به رابطه با نامحرمی تهمت نزد و پس از متهم کردن آستین ها را بالا و انگشتر عقیق برای اقامه نماز به دست نکرد.مولا حتما برای اعتراف گیری خانواده ای را از فرزندشان بی خبر نگذاشت.به همین دلیل آوازه انسانیتش بیش از اسلام داشتنش در جهان پیچیده است.

مولا تو که در انسانیت شهره ای، از رب( اوستاکریم) بپرس که چرا در برابر این همه ظلم و زور و ستم سکوت پیشه کرده ؟چرا غم ایران به این بزرگی را در تن کوچک ما قرار داده ؟بپرس تا کی باید به نام اسلام به ما جور و جفا شود؟چرا باید به مانند مدعیان اسلام با او ارتباط برقرار کنیم؟نمی شود ما طور دیگری نماز بخوانیم و روزه بگیریم؟طوری که شبیه بازجویان و برادران سپاهی و اطلاعاتی نباشد.

نمی دانم صدایمان این شبها به عرش می رسد،انگار از اینجا تا خدا هزار فرسنگ است و هزاران گام.بشنو امسال گذارمان به هر جا افتاد دوزخ از آن حوالی می گذشت.البته از حق نگذریم، گاهی هم بهشت از زیر پایمان گذشت.خوب می دانی،جوانان ایرانی نشان دادند که  نه به بهشت امید دارند و نه از جهنم بیم.امیدشان تنها به توست یارب.اما این شبها جوانان ایرانی می خواهند که از بهشت و جهنم عبور کنند و ببینند بعد از آنجا کجاست؟

 *هفدهم رمضان مصادف است با شب جنگ بدر.شبی که باد عجیبی می وزید.پیامبر از اصحاب خواست که از چاه آب بیاورند.همه سکوت پیشه کردند و علی (ع)برخاست.مشکی برداشت.طنابی نیافت که از چاه آب بکشدلاجرم به چاه رفت و مشک را بیرون آورد.....وبدین ترتیب مولا لشکری را سیراب کرد.  

+ نوشته شده در 23:16 توسط سمیه نصرتی.
جمعه 13 شهریور1388
چرخ و فلک سیاسی
 ظریفی می گفت :برخی انسانها بر چرخ و فلک دنیا سوارند.آنها می چرخیدند و ذوق می کنند.بالا می روند و ذوق می کنند.آن ذوق را به خاطر می سپارند، پایین می آیند که دیگران سوار شوند. برخی هم مادام که بر چرخ وفلک سوارند تا گریه همه را در نیاورند پایین نمی آیند. دیگران هم از این چرخ و فلک می هراسند و تنها در گوشه ای به تماشا می ایستند .

در چرخ و فلک زمانه مردم در صف ایستاده اند و نوبت خود را انتظار می کشیدند اما چرخ و فلک نمی ایستد یا اگر می ایستد کسی پیش از همه آن را دوباره سوار شد تا ذوق کند.مردم اعتراض می کنند و چرایش را می پرسند اما کسی پاسخ نمی گوید.شکایت به سمت پدر کودک گستاخ برده می شود اما پدر به حمایتش پرداخته و می گوید حق با کودکش است.

مردم از سوار کردن فرزندشان مایوس نمی شوند اما چرخیدن چرخ و فلک تند می شود.دیگر یک دست نمی تواند آن را از چرخیدن باز دارد.دستهای زیادی نیاز است برای باز ایستادن چرخ و فلک.البته دستان بزرگی  به یاری چرخ وفلک آمدند اما گویا تماشاچیان سواری غیرمودبانه آنها را به خاطر داشتند .تماشاچیان حمله  به کوی دانشگاه و برخورد نکردن با عوامل خودسر و برگزاری انتخاباتی ناسالم با وجود تحصن هشتاد نماینده و سکوت در برابر قتلهای 67 و مصالحه کاریها با حکومت را در ذهن خود به یادگار داشتند به همین دلیل حتی برای سوار شدن بچه های خود  کاری انجام نمی دادند.

هم اینک چرخ و فلک هنوز باقی است و به انتظار  دستهای تماشاچیان . اگر دستهایی به یاری نشتابند اگر بچه ها برای گرفتن حق خود سنگی بزنند و سری را بشکند،اگر خونی در جایی ریخته شود...دستهایی مسولند و این به ذهن زمان خواهد ماند
+ نوشته شده در 11:45 توسط سمیه نصرتی.
سه شنبه 10 شهریور1388
این روزها
این روزها زمین و زمان را می گردم.جاده های  سرسبز چالوس و ساحل های شنی و کوچه های خاکی را می گردم.کتابفروشی ها و دست فروشی ها و کفش فروش ها و لباس فروش ها را می گردم.شاه عبدالعظیم و امامزاده صالح و امامزاده داوود را می گردم.می گردم و می روم. برای ترمیم یک دل شکسته دست به هر کاری می زنم.

دیگر جوراب های "سه جفت هزار تومن " نمی خرم تا پاهایم احساس جلفی نکند و قدمهای بلند بردارد.پاپوش هایی می خرم که اصلا گران نیست اما سرم را  توی لاک خودم نمی برد.مانتویی خریدم که وقتی دکمه هایش را می بندم،فکر کنم یک چیز دیگر هم جور شد برای اینکه تکانی به خودم و دور و برم بدهم.....وقتی که خریدها تمام می شود تازه به این نتیجه می رسم که این تن است که لباس را زیبا می کند و به آن شخصیت می دهد.به کتابفروشی مورد علاقه ام(زیر پل کریمخان) می روم و چندین کتاب می خرم.کتاب خریدن محبت دیگری دارد.

امامزاده های تهران را برای ادای نذر مادر دور می زنم.به امامزاده ای می رسم درست در جنوب تهران.عجیب نیست او را به امام موسی کاظم نسبت داده اند.از زندگی و سلوک امام موسی کاظم روایتهاست وحکایتهای بسیاری از سالهای در بند ایشان .درباب مرگش چنین گفته اند: اینکه حاکم زمان جسدش را بر دیوار شهر گذاشت تا شیعیان واقعی را شناسایی کند.چهار روز جنازه بر دیوار ماند تا آنکه چهار شیرپاک خورده آن را تدفین کردند و فردا به دار آویخته شدند.

آن بزرگمرد،آن حجت هفتم،اهل عقل بودو بیعت با حاکم زمانش را نپذیرفت(شما بخوانید اعتراف)و در زندان جان به جان تسلیم کرد.عجیب نیست اگر امامی اعتراف به بیعت نکند.کما اینکه حسین(ع) نه تنها بیعت نکردبلکه علیه باطل قیام هم کرد.بیخود نیست که هر آزاده ای-چه برسد مسلمان- حسین را دوست و آرزوی زیارت قبرش را در دل دارد.بی گمان او یادآور قصه جوانمرد و مولاست.قصه ای که قرنها دهان به دهان گشت و سینه به سینه حفظ شد.براستی جوانمردان آزادی قهرمانان گمنام تاریخند.

شاید روزگاری فرا رسد که نامی از ندا و سهراب و.... باقی نماند و هیچ کس نام هایی چون عبدالله رمضانزاده،مصطفی تاج زاده،جواد امام ،جهانبخش خانجانی وهزاران زندانی بی نام و نشان را نبرد ونداند اما همین بس که آنها امروز در اوین قدمگاه فروتن ترین پهلوانان تاریخ اقامت  دارند.شگفتا که این جوانمردان تا کجا دور افتاده اند.نمی دانم شاید هم  به سرنوشت مولایشان کاظم بپیوندند.....و شاید هم ما جزو آن چهارنفر نباشیم که آنها را به خاک می سپاریم.

اما می دانید آن پهلوانان در اوین حبس شده میان آسمان و زمین معطلند.به دنبال دستهایی هستند که معجزه وار فرود آید و درها را به رویشان بگشاید و ببینند میهنشان از بند رها شده است.........

پی نوشت:

-این روزها مردم خدا را در مسجد و امامزاده می جویند . مبارکی را در رمضان می یابند و مولایشان را در آدینه صدا می زنند و انسانیت را در پستوی خانه مخفی می کنند......

-این روزها بغضی فروخورده و دردی ناشناخته دارم ...........ظریفی می گفت که جهان بیمارستانی است بی سر و سامان.ما تنها یک بیماری داریم ،خواب و دوایی نیست جز بیداری ...."بیایید بیدار شویم تا جهان بیمار نباشد."

-در یکی از پست های خصوصی یکی از خوانندگان مطلب جالبی را نوشته بود هرچند که در مورد مجاهدین معتقدم که هدف وسیله را توجیه نمی کند اما بدون هر گونه قضاوتی متن نظر را می خوانیم:ادب و نوع برخورد شما مرا یاد منافقین می اندازد.من دختران فریب خورده زیادی مانند شما دیدم.دختری بود بنام فرشته ..در روسیه آموزش تکاوری دیده بود..دان 2 تکواندو هم داشت ..3 پاسدار را با ضربات دست و پا کشته بود.قبلاز این اتفاقات خیلی باهاش بحث کردم اما دقیقا مانند شماها فکر میکرد ..ما را منحرف و زورگو و ..میدانست..بعدها تیرباران شد.نصرالله نصیرزاده ..خیلی بچه خوبی بود اما ...اعدام شد.حسین محیس ..اعدام شد..اما دکتر میر ناصر عمادی ..بعد از 8 ماه صحبت کردن وقتی حزب جمهوری را منفجر کردند بر گشت ..توبه کرد ..الان تخصص پوست داره ..پزشکه.....اینا ماندند و زندگی میکنند ..اونا کشته دادند ..چی شد ؟ پیروز شدند ؟ خواهر من ..من تاریخ را نخوندم بلکه در تمام صحنه ها حضور داشتم...........................

+ نوشته شده در 17:27 توسط سمیه نصرتی.
دوشنبه 2 شهریور1388
سرفصل جنبش سبز
سپیدمهای تاریخی ایران بسیارند اما چون نیلوفر زمستان شکن و کوته عمر.روزگاری ایرانیان زیر پای چکمه پوشان پهلوی لگدمال می شدند و زمانی دگر با باتوم های گروهی موسوم به نوپو .

در این هنگام سخن شاملو مصداق پیدا می کند."مردم ایران حافظه تاریخی خود را از دست داده اند".آری ایرانیان ، کوله باری از تجارب تلخ و شیرین از جمله کودتای 28 مرداد،انقلاب 57،دوم خرداد 76،18 تیر 78 را به دوش می کشند و چیزی ازآن نمی دانند.هم اکنون به سرفصل تاریخی جنبش سبز (22 خرداد)رسیده اند و باز در مسیر آزموده شده قرار دارند.

بیایید تجارب استخوان سوز پدرانمان را بازخوانی کنیم و مسیر تاریخ را عوض کنیم.به قول مولانا 2 نوع زندگی می توان داشت: یکی کلاغ گونه که بیش از 140 سال لای لجنها به دنبال طعام گشت ونوعی دیگر عقاب گونه که 10 سال  در اوج آسمانها پرواز کرد.

حال انتخاب با من و توست یا بیاییم به صورت شعاری هم که شده یکبار برای همیشه بی تفاوتی را با اعتراض رنگ بزنیم و برای یک لحظه تجسم کنیم که در اتاقی هستم مانند قبر(احمد زید آبادی).ارتباطمان را با تمام دنیا قطع کرده اند و از همه کس و همه چیز بی خبریم.

کمی خودمان را جای مادران زندانیان بگذاریم.فکر کنیم فرزندانمان را (خدای نکرده )به نقطه ای نامعلوم برده اند و ما نمی دانیم زنده است یا مرده؟

تصور کنیم که عبدالله رمضانزاده،علی تاجرنیا،جواد امام،جهانبخش خانجانی،روشنک سیاسی و سعیده کردی نژادو صدها فرزند دیگر این سرزمین که نامشان را نمی دانیم و دربند اسیرند،یکیشان خواهر و برادر تنی ما هستند، آن وقت چه حسی به ما دست می داد؟

بیاییم ما نخستین نسل نواندیش ایران زمین باشیم که با استفاده از تجارب گذشتگان خویش راه خطا و آزمون را در پیش نمی گیریم و راه را از دامچاه تمیز می دهیم.به قول چاکوتین،"برشانه های پدرانمان بایستیم " و برای  ایرانی آباد ،آزاد ،شاد و سربلند تلاش  کنیم ویا ......به هر حال انتخاب با شماست.

+ نوشته شده در 1:11 توسط سمیه نصرتی.
یکشنبه 25 مرداد1388
یادمان دوست دربند
از درد پهلو به خود می پیچم.از نگاههای زندانبان معلومه که دلش برایم سوخته. لیوان را برمی دارد و به طرفم می گیرد.

چادر را نمی توانم به تنهایی در بیاورم.چند لیوان بر روی لبه دستشویی آزمایشگاه است.یکی متعلق به مهتاج پاکروان،یکی هم در گوشه دیگر است(اسمش را به یا نمی آورم) و یک لیوان شکسته بر روی زمین افتاده.روی لیوان با ماژیک آبی رنگ درشت نوشته شده..."هنگامه شهیدی".حدسم به یقین تبدیل می شود...هنگامه را هم دستگیر کرده اند.علی رغم درد شدید جلوتر می روم .لیوان شکسته را بر می دارم ...به یاد می آورم بازجو درباره او هم پرسید...

-درباره شهیدی هرچی می دونی بنویس.

-من چیزی نمی دونم

-می گم،بنویس.

-آخر من یک بار هم با این بنده خدا صحبت نکرده ام.

-هر چی شنیدی بنویس.

-آخه اخلاقی نیست.

-به من درس نده .(کاغذی را روبرویم می گذارد)

-می نویسم که اصلا او را ندیدم . روزنامه نگار است و الان هم کار نمی کند(مطالبی که نوشتم یک خط را هم پر نکرده است.)

-کاری نکن بفرستمت 240 ...بنویس

- اخه من بیشتر از این نمی دونم

-تو چه جور خبرنگاری بودی که از زندگی همکاران خودت خبر نداری

- آخه من خبرنگار بودم،مفتش که نبودم

- یه کاری می کنم که توی زندان بپوستی اون وقت یاد بگیری که بنویسی

- آخه زبان روزه چی بنویسم ، شما بگید که من چی باید بدونم که نمی دونم

-درباره رابطه اخلاقی اش بنویس

-به خدا چیزی نمی دونم

-یعنی تو نمی دونی که با سید....توی دفتر ....می رفته می آمده...

-برادر من این چه حرفی که می زنی

--اگر من خواهری مثل تو داشتم لااله الاالله....نزار دهنم واشه

-اخه این مسایل خصوصیه...سیاسی که نیست...

-اینجا دویست و نه ، هیچ چیز خصوصی وجود ندارد

- هرچی شنیده ای بنویس

-اخه من هیچ رابطه ای با او نداشتم

در باز می شود....زندانبان می گوید داری چی کار می کنی.....ذهنم را جمع و جور می کنم و از جایم بلند می شوم

پی نوشت:"ه" که گفتی اسمت خیلی تابلو و توی وبم ننویسم...من به شجاعت و جسارتت غبطه می خورم

+ نوشته شده در 11:59 توسط سمیه نصرتی.
شنبه 17 مرداد1388
برگی از خاطرات 209
 پرده اول

کنار پنجره ایستاده ای وچشمانت را  به سنگفرش خیابان می دوزی و در ذهنت رفت و آمد ماشینها را شمارش می کنی...گاهی هم نگاهت پاره می شود و فاصله زمین تا آسمان را گز می کند.فکر می کنی سحر نزدیک است.نگاهت را از دنیا می دزدی تا به ذهن خسته ات استراحتی بدهی...با گوشهایت صدای توقف چندین ماشین را می شنوی...خیره می شوی به افرادی که در حال کمین کردن در اطراف خانه ات هستند...ناخودآگاه به سمت تلفن می دوی ....هژیر.... حمید.....در یک چشم به هم زدن ،کسانی به تفتیش منزلت می پردازند که مجوز  بازرسی از منزلت را ندارند.تو از این کار غیر قانونی  جلوگیری می کنی ،یک کف گنگی به صورتت حواله می دهند....تلفنت زنگ می خورد....اجازه نمی دهند برداری... شماره کیست...می گویی اگر آشنا بود اسمش سیو بود....چندین بار گوشی موبایل ها و خانه به صورت همزمان زنگ می خورد و در نهایت موبایل ها خاموش و دستور کشیدن تلفن از پریز داده می شود...از داخل یخچال وفر گاز تا شمعدانی های داخل لوستر  مورد بازرسی قرار می گیرد .بالاخره تمام وسایل از لپ تاپ تا کتاب ها ...دفترچه خاطرات تا دست نوشته های کاغذیت ضبط وثبت می شود...همسایه ها بیدار شده اند و منزلشان مورد تفتیش قرار می گیرد.....

پرده دوم

داخل اتوبان مدرس هستی ..دوباره نگاهت را به آسمان می دوزی.سرت را از پنجره بیرون می بری تا ماه را پیدا کنی ...یکی می گوید..."سرت را بیار توی ماشین .....اگر هوار هوار کنی نعشت را به اوین می رسانم....سرت را روی زانویت بگذار..."

پرده سوم

سر به زیر پیاده می شوی.با چشم بند به استقبالت می آیند.فردی که تو را به اوین آورده از تو طلب حلالیت می کند ...دلت برایش می سوزد.می بخشی تا خدا تو را ببخشد.مامور می گوید:" مواظب خودت باش".در همین لحظه صدای پایی می آید.بنشین روی این صندلی پشت به دیوار ....یکی می گوید:"مومنی را آوردیم" دیگری می گوید:"عبدالله باز تو اینجایی؟"وقتی نامی آشنا می شنوی دلگرم می شوی...بعد هم چند عکس می اندازی....به سمت بهداری تو را هدایت می کنند.آنجاست که چشم بندت را برمی داری ...اتاق را برانداز می کنی ...خیلی قدیمی است .ساخت زمان شاه است و مورد استفاده اطلاعات و ساواک.تجسم می کنی تاج و تخت اون شاه در قلعه شون نمی شه....

پرده چهارم

از نیمه شب گذشته است و تو در مکانی هستی که سطل بزرگ زباله ، نون خشک و چندین گلدان وجود دارد.در جایی که از سقفش می توانی آسمان را ببینی. در را باز می کنند و یک دست لباس راه راه به تو می دهند و یک دست روپوش آبی رنگ.لباس راه راه برای داخل سلول است و لباس آبی رنگ برای بازجویی.قبل از پوشیدن لباس چندین بار بشین و پاشو می روی وسپس لباس راه راه را می پوشی تا بیشتر شبیه مجرم ها شوی.چشم هایت را می بندی و دوباره  داخل راهرویی تنگ می شوی.

پرده پنجم

فزت برب الکعبه

در باز می شود...وارد سلول می شوی...هر چی می خواهی باید چراغ بزنی.از 11 شب تا اذان صبح حق چراغ زدن نداری.در طول روز 4 بار می توانی چراع بزنی و دستشویی بروی.برای دستشویی رفتن هم باید چشم بند ببندی....اینها مقرراتی است که زندانیان برایت توضیح می دهد و در سلول را می بندد.کنجی می نشینی.همه جا تاریک است.در میان تاریکی با خدای رحمان و رحبمت صحبت می کنی ....فکر می کنی حتما خیری در این بوده که بدین جا آمده ای...تجسم می کنی که پیش از این می گفتند" اوین دانشگاه است"،واگویه می کنی :" اینجا که کسی نیست که به من چیزی یاد بدهد...پس بیاموز آنچه را که باید بیاموزم."تصور می کنی که صدای اذان می آید.در کنار اتاق ظرفشویی است که می تونی در آن وضو سازی .به نماز می ایستی . اما باز صدای اذان می آید.فکر می کنی که خدا تو را درآغوش گرفته و تو از هر زمان به او نزدیک تری .

پرده ششم

از خواب بیدارت می کنند.یکی می گوید:"روپوش آبی را تنت کن.چشم بندت را ببند. کارشناست(بازجوت)منتظره."برخلاف تصورم بازجو هم مرد است و مدام عوض می شود ... هر کدام سوالاتی می نویسند که باید جواب دهی.

با نام خدا آغاز می کنی و در ابتدای برگه بازجویی می نویسی" سبحانک کنت من الظالمین"

در ستاد موسوی بودی؟

بله،دبیر اتاق خبر ستاد استان تهران.

در تظاهرات وراهپیمایی ها و اغتشاشات شرکت کردید؟

بله ، من خبرنگار بودم اگر شرکت نمی کردم باید شک می کردید.

.

.

.

تا درباره خصوصی ترین مسایل زندگی دیگران از تو می پرسند...گاهی نمی دانی اینجا اماکن است یا 209.

پرده هفتم

گوشه ای از هواخوری را برای نشستن انتخاب می کنی.نگاهت به پشت در هواخوری می افتد.

بهمن خوبی؟من خوبم .نگرانت هستم،تو خوبی؟(ژیلا بنی یعقوب )

زهرا باروقی(سلول 21)انفرادی

آقای خانجانی هنوز انفرادی هستین.(ج.ا)

من رو به منافقین بستن اما چیزی تو پرونده ام نیست(از طرف شیوا نظر اهاری برای شادی صدر)

محسن آزموده کدام سلولی؟(زهرا)

ژیلا بنی یعقوب،شیوا نظرآهاری،کردی نژاد(سلول 23 یا 24)

بچه های آل یاسین آزاد شدند(میترا حاجی نجفی)

مرضیه امیرزاده کجایی؟

هرشب ماه را در آسمان جستجو می کنم و تو را به یاد می آورم ( از طرف حسن طرلانی برای مهسا نادری)

موسوی خراب کردی...چرا در مقابل اوین تحصن نمی کنی؟از چی می ترسی؟(بابک)

سمیه توحیدلو،زهرا آزموده ،عاطفه نبوی(سلول 14)

صحبت از سوزاندن یک برگ نیست......آه جنگل را بیابان می کنند...

دل خوش نداریم به عثمان و مذهبش .......در دین ما ملاک مسلمانی ابوذر است...مهسا نادری

همه اینها را سریع  به خاطر می سپاری و چندین بار مرور می کنی ..سرت را می گردانی تا اثری از کس دیگری بیابی .روی زمین  به انگلیسی نوشته شده: پی.ان خوبی ... "سلطانی"وکیل پایه یک دادگستری و قندی در کنار نوشتار افتاده است.با نگاهت خوب هواخوری را جستجو می کنی.

وقتی اثری نیافتی،در گوشه ای که از پیش انتخاب کرده بودی می نشینی...سرت را از لابه لای میله های فلزی به آسمان می چرخانی ...کمی با خدا درد دل می کنی ..." تو که اسمع سامعین بودی"،"تو که ابصرناظرین بودی"تو که می گفتی آه مادر می گیره پس چرا دامن ظلم رو نمی گیره"،تو که وعده دادی "الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم"پس چی شد؟من که اسلامم با اینها تفاوت کرده....اگه اینها خدای جبار متکبر رو می پرستن که فقط ادم رو عذاب می کنه ....من که خدام تویی ای الرحمن راحمین....ای رحمن ای رحیم...اما می دونم تو می خوای من پاک بشم...تا استغفارم رو نپذیری من از اینجا بیرون نمی آم....

همین موقع است که صدای اذان بلند می شه...باشیر آب کوچک هواخوری وضو می گیری و این سرود را می خوانی:

دوباره می سازمت وطن

اگرچه باخشت جان خویش

ستون به سقف تو می زنم

اگرچه با استخوان خویش

اگرچه صدساله مرده ام

به گور خود خواهم ایستاد

که برکنم قلب اهرمن

به نعره انچنان خویش

 پی نوشت:نخستین سالی است که روز خبرنگار من بیکارم.....اخه ؟آقای رییس گفته زندانی سیاسی نمی تونه بیاد روزنامه!...

+ نوشته شده در 12:27 توسط سمیه نصرتی.
پنجشنبه 8 مرداد1388
پایان حضور در ساختمان سرخ
کلاس درس در اوین تعطیل شد.

در روز آخر چنین وحی رسید از عالم غیب

کنون هر چه خواهی بکن به ستم

بگیر، ببند، بزن،بکش

ولی نکن خیال خام

که می کنی تو این چراغ را خاموش

هر چند که ببری با تبر تنه را

می روید باز جوانه ها از روش

پی نوشت:هرچند که ناراحتم که اطرافیان را نگران کردم اما از اینکه دوستانی چون شما دارم بر خود می بالم به قول شاعر:

 آسمان سینه ام را چون شمایی مشتری است

باز کن دکان، که فصل عاشقی است

+ نوشته شده در 19:13 توسط سمیه نصرتی.
دوشنبه 1 تیر1388
دستگیری
 

سمیه نصرتی روزنامه نگار نیمه شب یکشنبه ۳۱/۳/۸۸ با هجوم ماموران دادستانی و پلیس امنیت کشور در منزلش دستگیر شد.

 

+ نوشته شده در 12:31 توسط سمیه نصرتی.
شنبه 23 خرداد1388
جنگ قدرت بزرگان
کسی نمی تونه حال کسی رو بفهمه که تمام زندگی شو توی انتخابات گذاشته ....حالا بهش بگن که اره می تونیم تقلب می کنیم ..شما رای بدید ما می شمریم....ساعت ۱۱ شب هم قبل از شمردن ارا پیروز معرفی او را کنند....می دونید این پیروزی بدتر از هزار تا فحش است....البته باید ارامش را حفظ کرد. می دانید  الان جنگ قدرت بزرگان است.بزرگانی که باید پاسخگوی جوانان باشند.بالاخره به نوعی آنها با هم کنار می ایند....یا آنارشیسم به وجود می آمد یا اینکه به توافق می رسند....به نظرم وقتی او را انتخاب کردند کاری از دست من و تو بر نمی آیند...چون مصباح و جنتی او را می خواهد....

+ نوشته شده در 0:25 توسط سمیه نصرتی.
چهارشنبه 20 خرداد1388
دموکراسی تیغ دولبه
می دانید چرا انتخابات را یک روش برای برپایی دموکراسی می دانند.به نظر من هر کس در انتخابات شرکت کند یا نکند دست به انتخاب زده است ...هرچند که این دموکراسی منجر به انتخاب اصلح نشود.....

+ نوشته شده در 14:41 توسط سمیه نصرتی.
چهارشنبه 30 اردیبهشت1388
هیچ چیز تا دقیقه نود معلوم نیست

محل کار صبحم در نقطه ای واقع شده که باید از روبروی ستاد میرحسین موسوی رد شوم...هر روز از روی کنجکاوی سرکی داخلش می کشم و فضا را بررسی می کنم .گاهی هم از سر درد خبرنگاری به اجبار روزنامه  سفرهایی با کاندیدای مختلف انتخاباتی رفتم و میتینگ ها و سخنرانی هایشان را پوشش خبری دادم.واقعا همه چیز نه سفید است نه سیاه...فکر کنم که تنها توی ایرانه که هیچ کس نمی تونه  با قاطعیت بگوید که پیروز انتخابات کیست.نمی دونم شاید به قول کیومرث صابری ما بنویسیم .....بخوانند احمدی نژاد ...شاید هم نه، دوباره 76 دیگر رخ بدهد .....البته دو عامل عمده همیشه در جلب ارا موثر بوده است به همین دلایل  است که مردم ایران را مرد دقیقه نود می دانند :یکی  عملکرد صدا و سیماست(پخش فیلم تبلیغاتی کاندیدا و مناظرات انتخاباتی ) و دیگری چگونگی سخنرانی کاندیداها ( نحوه تبلیغات شهری و شعارهایشان)....

.به هر حال  این روزها یه طور دیگه ای به انتخابات نگاه می کنم.احساس می کنم که انتخابات به طور مستقیم درکار و زندگی ام تاثیرگذاره...دلم می خواد به قول حضرت علی (ع)  کسی بر من حکومت کنه که لایقش باشم

+ نوشته شده در 16:42 توسط سمیه نصرتی.
جمعه 28 فروردین1388
نظارت استصوابی و میرحسین موسوی
 سالهاست که نظام انتخاباتی کشور با واژه ای به نام نظارت استصوابی روبروست.همگان می دانند که  این تعریف از سوی شورای نگهبان صورت گرفته است و برای بازتعریف آن کاری از دست قوه مجریه ( دولت) برنمی آید.حتی اگر در این زمینه لایحه ای نوشته  شود، باز باید به تایید و تصویب مجلس و باز شورای نگهبان برسد.مهندس میرحسین موسوی که ارادت ویژه نسبت به ایشان دارم در این باره اظهارنظری کردند که در صورت انتخاب برای ایشان مشکلاتی ایجاد می کند.مخالفت ایشان با نظارت استصوابی  می تواند در حد حرف (مانند خاتمی و انتخابات مجلس هفتم )باشد.بهتر است کاندیدای ریاست جمهوری از دادن وعده پرهیز کنند تا دولت موسوی هم به مانند خاتمی هر  9 روزیک  بحران نداشته باشد.

پی نوشت : کاش یکی از نامزدهای انتخابات برای اولین بار برنامه ها خود را به صورت شفاف به مردم ارایه و کابینه خود را معرفی می کرد.

 

 

 

+ نوشته شده در 14:25 توسط سمیه نصرتی.
چهارشنبه 19 فروردین1388
آری نهنگ زاده نمی شود....
این روزها که می گذرد...بیش از پیش به انتخابات فکر می کنم و به این جمله که از ماهیان کوچک این جویبار ...هرگز نهنگ زاده نخواهد شد....بر این تصورم که اگر در انتخابات دخل و تصرف نشود آرای  میرحسین مانند  خاتمی در سال ۷۶ خواهد بود وگرنه او اسطوره نخست وزیر محبوب را هم با  شکست سکوت خود از دست خواهد داد اما به نظر می رسد که کمال الملک سیاست ایران به قصد پیروزی وارد میدان رقابت شده است.اما واقعیت های انتخاباتهای ایران بدون در نظر گرفتن این که چه کسانی کاندیدا هستند .  

۱-پیش از اینها بر این باور بودم که خاتمی در تمام دورانی که رییس جمهور بود تنها دو خطای عمده داشت که نمی توان هیچ گاه آن را نادیده گرفت...وقایع کوی دانشگاه و انتخابات مجلس هفتم.اما هم اکنون که میرحسین موسوی کاندیدای مورد نظر اوست  نظر دیگری در این باره دارم.به همین دلیل در نظردارم که هر کس رییس جمهور شد خوب زندگی کنم.

۲-میرحسین موسوی در اولین کنفرانس مطبوعاتی خود مانند سال ۸۴ احمدی نژاد از مساله حجاب زنان صحبت به میان آورده است.سال ۸۴ احمدی نژاد نیز گفته بود که ما چه کار به روسری افراد داریم(او فرق سر را نشان داده و گفته که حالا اینجا باشد)

۳-میرحسین گفته است که گشت های ارشاد را جمع آوری می کنم ...هرچند که این دعوی روشنفکرانه است آیا او می تواند این مساله را به مرحله اجرا درآورد.

۴-همواره مردم ایران در دقیقه نود در باره انتخاب افراد تصمیم می گیرند که یک پس از مدت زمان کمی پشیمان می شوند.همواره مردم هیجان زده مدت ۴ سال را در ندامت از ندانم کاری خود سپری می کنند و هود را با این سخن که هر کسی می آمد بدتر از این بود دلداری می دهند.

۵- مردم به هیچ عنوان حمایت های احزاب و گروههای سیاسی را قبول ندارند.آنها احساس می کنند که انتخابات تنها فرصت سیاسی است و آنها می خواهند از این فرصت به تنهایی و بدون مشورت با کس یا کسانی / به صورت مستقل تصمیم گیری کنند.شاید به همین دلیل است که یه نظرات سیاسیون در این زمینه بی اعتنا هستند....

+ نوشته شده در 23:45 توسط سمیه نصرتی.
جمعه 7 فروردین1388
بهاریه
این سنت ایرانی و لطف خدایی است که سالی یک بار در این دنیای شلوغ و کم فرصت کلاه از سر برمی داریم و از ته دل به کسانی که دوستشان داریم سلام می کنیم...سلام...عیدتان مبارک....

و درختان همه با جامه سبز

دست و رو شسته به باران بهار

سبز از رفتن سرما و خزان

یکصدا می خوانند:

عید نوروز مبارک بادا!

روز پیروز مبارک بادا !

 

+ نوشته شده در 20:50 توسط سمیه نصرتی.
چهارشنبه 14 اسفند1387
یادی از مظلومیت
امروز عبدالله  رمضانزاده را ملاقات کردم ،دفتر  ذهنم  روزهای سخنگویی او را مرور کرد...

یادم است آقای دکتر یکبار پیش از رییس دولت نهم شدن احمدی نژاد ،از بزرگنمایی صدا و سیما انتقاد کرد.روز قبل از برنامه هفتگی سخنگو ،آقای عارف به یکی از استانها برای افتتاح کارخانه رفته بود و احمدی نژاد هم در همان روز پله برقی در میدان هقت تیر راه اندازی کرده بود،آقای سخنگو با استناد به اعترافات صدا و سیما می گفت که  احمدی نژاد در ۶ کانال سیما و در چند بخش خبری مراسم راه اندازی پله برفی اش نشان داده شده بود (با اینکه این خبر بی ارتباط با شهرستانها بود) و خبر افتتاحیه عارف به عنوان معاون اول دولت اصلاحات تنها  در ۳ بخش خبری کمتر از ۳۰ ثانیه خوانده شده بود....

 پی نوشت:ممانعت از زیارت خاتمی در شاهچراغ غیرقابل هضم است......این کارها تنها شهروندان را در رای دادن مصمم تر می کند.....

+ نوشته شده در 23:50 توسط سمیه نصرتی.
جمعه 18 بهمن1387
راز سعادتمندی انسان از نظر اشو
از قدیم آمده است که دو چیز راز بهروزی و سعادتمندی  انسان است

اول،  تعادل که راه رسیدن به حق یا خدای درونی  است.

“اشو راه رسیدن به حضور حق را در غالب حکایتی چنین می نگارد:

روزی عارف کبیری در خانه اش نشسته بود، پیرمردی از روستایی دور به دیدن او آمد و گفت:

 ای قدیس! چه گویم که به خدا برسم و محبوب او شوم

عارف نگاهی به او کرد و گفت: خوش بگذران، با شادی ات خدا را نیایش کن

لحظاتی بعد مرد جوانی به حضور عارف رسید و گفت: “چه کنم تا به خدا برسم؟

عارف گفت: زیاد خوش گذرانی نکن

جوان تشکر کرد و رفت. یکی از شاگردانش که آن جا نشسته بود گفت: استاد بالاخره معلوم نشد که باید خوش بگذرانیم یا نه

عارف گفت: سیر و سلوک روحانی و رسیدن به حضور حق مانند بندبازی است که چوبی در دست دارد گاهی آن چوب را به طرف راست و گاهی به طرف چپ می برد تا تعادل خود را روی بند نگه دارد

آن چوب را چوب تعادل گویند

گوراناک - شاعر ژرف اندیش- در این باره می سراید

به قلب خویش بنگر

آنجا “او” سلطان تو، مسکن دارد

به “او” و نه خویش عشق بورز

همچون “او” اندیشه کن

خواست “او” را بخواه

و آن چنان که “او” فرمان می دهد، عمل کن

نفس کوچک خود را رها کن،

و در درگاه نیلوفرین او

کمال سرور را پیدا کن!ا

دوم دوست داشتن خلق و خود است

استیفن لوید می گوید

“اگر مرگ شما نزدیک بود و فقط فرصت یک تلفن کردن را داشتید، به چه کسی تلفن می کردید؟ و چه چیزی می گفتید؟”

کریستوفر مورلی” در جواب استیفن لوید می گوید

“اگر دریابیم که فقط پنج دقیقه برای بیان آنچه می خواهیم بگوییم فرصت داریم، تمام باجه های تلفن از افرادی پر می شد که می خواهند به دیگران بگویند

آنها را دوست دارند

و هریت بیچر استو با نگاهی خیس و دلی پر درد به خاطر این نگفتن ها! می سراید

تلخ ترین اشک هایی که بر سر مزار رفتگان ریخته می شود

به خاطر کلمات ناگفته و کارهای ناکرده است

با دوست داشتن خلق! اما تا زمانی که به خود عشق نورزیم، چگونه می توانیم به خدا و خلق خدا عشق بورزیم؟

از آنجا که فرمول (خود= خلق= خدا) همیشه برقرار است، پس، ابتدا باید خود را دوست داشت

ما معمولا به دلیل سر زدن اشتباهاتی، در طول زندگی از خود گله مند می باشیم و در نهایت، احساس گناه کرده و در نتیجه خود را به خاطر همین احساس دوست نداریم

روانشناسان معتقدند: “برای دوست داشتن خود باید ابتدا خویش را ببخشیم و احساس گناه را از خود دور کنیم و باور کنیم که ما به دنیا آمده ایم تا اشتباه کنیم و به خود اجازه بدهیم تا گاهی، کمی ساده دل و ناشی باشیم

“امانوئل می گوید: “ویرانگرترین، بی ثمرترین و راکدترین نیروها احساس گناه است

“احساس گناه یعنی، حذف کردن اراده خداوند در زمین

باید بدانیم که ما به دنیا آمدیم تا اشتباه کنیم، زیرا ما تعالی پیدا نخواهیم کرد، مگر آنکه اشتباه کنیم

بعد از بخشیدن اشتباهات خود قهرا اشتباهات دیگران را هم خواهیم بخشید

+ نوشته شده در 14:17 توسط سمیه نصرتی.
یکشنبه 13 بهمن1387
حرمت بارون
گوسفند نباشیم!!!

 از چوپاني سوال کردم: در اين گله بزرگي که داريد، گوسفندان زيادي مشاهده مي­گردند. اما چند رأس بز هم همراه گله هستند. به نظر مي­رسد بزها سود چنداني براي شما نداشته باشند. پشم جالبي که ندارند و داراي گوشت لذيذي هم مانند گوسفند نيستند. علت همراه داشتن آنها چيست؟

پاسخ داد: گوسفند داراي دو خصوصيت است که بزها اين حالت­ها را ندارند. اول اينکه گوسفند هميشه سربه زير است و به اطراف خود توجهي ندارد. دوم هم اين خصوصيت است که اگر گوسفند را در يک مزرعه رها کني، شايد تا ريشه­کن کردن محصول آن مزرعه به خوردن ادامه مي­دهد.

اما ويژگي بز از اين لحاظ عکس گوسفند است. يعني بزها سر را بالا گرفته و به اطراف خود توجه دارند. و خصوصيت اصلي که موجب همراهي آنها مي­شود آن است که، در جايي ثابت نمي­ايستند و مرتب در حال جابجايي و تغيير مکان هستند. اين رفتار آنها باعث مي­شود بقيه گله را همراه خود به اين سو و آن سو بکشانند و گله از محصول تازه استفاده نموده و به ريشه علوفه آسيب وارد نکنند.

اميد که مانند گوسفند نبوده، به اطراف توجه داشته و تغيير و تحول در زندگي را هميشه درنظر داشته داشته باشيم.

پی نوشت ۱:زیر بارون در زیر پل کریمخان نزدیک یک کتابفروشی می ایستم و چشمانم  به این کتاب خیره می ماند"لطفا گوسفند نباشید"

 پی نوشت۲:حرمت بارون باعث می شه که خیلی از چیزهایی که آدم فراموش کرده رو به یاد بیاره . تلنگر قطرات بارون باعث شد که با مروری بر ذهن متوجه شوم که چه چیزهای مهمی رو به یاد نمی آورم ... تصور اینکه شناسنامه ام گمشده لرزه به جانم می انداخت...یادم می افتد که امسال حتی روز تولدم رو به خاطر نداشتم...

آومدم توی این دنیای مجازی چیزی درباره این درد نسیان بنویسم که دیدم 10 روزی هم هست که از یک سالگی نوشتن توی این دنیا می گذرد ....

+ نوشته شده در 16:35 توسط سمیه نصرتی.
شنبه 12 بهمن1387
بازی آمدن یا نیامدن خبرگزاری فارس
 مطلب پیش رو  امروز برای روزنامه نوشته شده بود که مدیر مسولمان گفت :" اینجا  روزنامه مشارکت نیست و آن را چاپ نکرد..."

استراتژی یک خبرگزاری محافظه کار

مدتهاست که یک خبرگزاری اصولگرا در خصوص آمدن یا نیامدن خاتمی به یک بازی غیر اخلاقی در عرصه خبری دست زده شده است .آمدن یا نیامدن خاتمی موضوعی است که مسولان این رسانه توسل به شگردهایی که برای برخی ها ناشناخته است به آن مبادرت می کنند.

حال سوال این است که ترفندهای به کار رفته در این خصوص چیست ؟ خبرگزاری فارس در تیتر دیروز خود به صراحت از نیامدن خاتمی و قطعی شدن آمدن میرحسین موسوی خبر داده بود این در حالیست که هیچ منبع موثقی هنوز درباره این خبر اظهارنظر نکرده و حتی سایت کلمه این خبر را تکذیب کرده است .

تجارب گذشته نشان می دهد که این رسانه محافظه کار در کسب اطلاعات غالبا به روش های عجیب و غریب مبادرت می کند.

خبرسازی از خلل ارزیابی ها ،تخمین های شخصی و گمانه زنی های بی پایه و اساس مهمترین شیوه کسب خبر از سوی این خبرگزاری است که به خصوص درباره موضوع خاتمی به صورت صد در صد از این روش استفاده شده است. مبنای کار بدین صور است که تحلیلگران سیاسی این رسانه بر اساس چند پیش فرض مشخص به ارزیابی شایط محیطی و سیاسی یک فرد می پردازند و از خلال تبعات احتمالی ایجاد شده برای فرد موضوع خبر به یک نتیجه گیری اولیه و نهایی از قضایا مبادرت کرده و سپس در هر مرحله نتایج اولیه را که حاصل تراوشات ذهنی یک فرد معین و بدون منبع مشخص است در غالب یک منبع آگاه و به صورت خبر فوری بر روی خروجی سایت قرار می دهند به واقع علت استناد به منبع مطلع یا آگاه از سوی این رسانه همین دسترسی به منبع قابل قبول برای استناد کردن به آن است.بنابراین تا زمانیکه فقط یک ارزیابی یا گمان مبهم برای تحت تاثیر قرار دادن افکار عمومی وجود دارد بهترین شیوه برای مشروعیت بخشیدن به خبر حاصل از یک ارزیابی اتکا به یک منبع ناشناس است که ضمن گمراه کردن مخاطب به صورت کاملا حرفه ای وی را متقاعد می کند که قطعا شخصی پشت سر این خبر است که مایل به افشای نام خود نیست!

این در حالیست که این شیوه خبرنویسی بارها با تکذیب موضوع خبر روبرو شده است.

خبرتراشی از خلال ارزیابی های شخصی یا دسته جمعی را نباید به عنوان یک خبر معتبر مورد اعتنا قرار داد .بی شک رسالت حساس یک رسانه ایجاب می کند که حتی با علم تخمینی به صحت یک خبر نمی باید افکار عمومی را در معرض تشویش و ابهام قرار داد.

+ نوشته شده در 18:31 توسط سمیه نصرتی.
یکشنبه 22 دی1387
در حال انتظار
یکی از دوستان اصلاح طلب امروز در مجلس از تشکیل شدن ستاد میرحسین خبر داد و اینکه ستادهای عارف برای حضور خاتمی و میرحسین فعالیت می کنند.هر چند که مطلب دوم را قبلا توی روزنامه کیهان خونده بودم اما خبر تشکیل ستاد میرحسین خیلی روحیه ام رو عوض کرد.

حالا دیگه به این جمله بیشتر از گذشته فکر می کنم که پاداش کسی که در زمستان زیست می کند رویت بهار زیباست...راستش از دوماه پیش تا الان من به مانند کسی که عزیزش تحت عمل جراحی است ،پشت در اتاق عمل به انتظار ایستادم .....حال نمی دانم که حال بیمار در احتضار چگونه است؟

پی نوشت:از همه کسانی که اظهار لطف کردند،سپاسگزارم.

 

+ نوشته شده در 23:32 توسط سمیه نصرتی.
سه شنبه 3 دی1387
بارون و....

امروزکمی راهم رو دور کردم. سعی  کردم بیشتر به آسمون نگاه کنم تا صورتم نمناک بشه.

سنگفرش خیابان که کامل خیس شد ، من تازه تصمیم گرفتم  که برم سمت یه پارک تا بوی خاک

 بارون زده را بهتر احساس کنم.

در اين سراي بي كسي ، كسي به در نمي زند

                                به دشت پر ملال ما، پرنده پر نمي زند

يكي ز شب گرفتگان، چراغ برنمي كند

                               كسي به كوچه سار شب، در سحر نمي زند

نشسته ام در انتظار اين غبار بي سوار

                                دريغ كز شبي چنين سپيده سر نمي زند

گذرگهيست پر ستم، كه اندرو به غير غم

                               يكي صلاي آشنا به رهگذر نمي زند

چه چشم پاسخ است از اين دريچه هاي بسته ات

                              برو كه هيچ كس ندا به گوش كر نمي زند

نه سايه دارم و نه بر، بيفكنندم ام سزاست

                            وگرنه بر درخت تر، كسي تبر نمي زند

 

پی نوشت:نمی دونم چرا دوست دارم که دوباره پوست بیاندازم ...از شما چه پنهان دلم می خواهد دوباره متولد شوم.....البته منظورم تولد به دنیا آمدنی نیست.......

+ نوشته شده در 16:28 توسط سمیه نصرتی.
جمعه 29 آذر1387
شب بیداری خاموش

انبوه حرفها ، راه گلو را بسته است و بیچاره بغض ، که فشرده تر می شود. می دانید این روزها گاهی،فشرده می شوم در تنگی عرصه ها،بی آنکه بدانم از بزرگی آنها بوده یا از کوچکی من......

 هر روز صبح می میرم

 وشبانه بیدار می شوم

 ودر برابرم

 سر سفره ام

 چیزی جز شمعی کهنه ونیمه افروخته نمی یابم

 که روشنش می کنم

 وفرشته ی حیات وشیطان شعر

 رخ می نمایند

 تا در آرامشی بی آرام برگردمن بنشینند

 یکی درسمت راست و دیگری در سمت چپ

 ومن در میان آن دو

 تاصبح همچون سنگ

 خاموش می مانم .

  شعر: اديب كمال الدين، ترجمه: حمزه کوتی

 پی نوشت: نمی دانم  در این فصل سرد چرا شبگردی پیشه کرده ام و بیشتر از گذشته می اندیشم به این جمله که  دانستن تنها برای نوشتن کافی نیست.... 

 

+ نوشته شده در 12:36 توسط سمیه نصرتی.
یکشنبه 24 آذر1387
باز هم .....
 

تا به حال شده که نتونید بنویسید،چندین بار بنویسید و خط بزنید ..... ،شاید این کارم  به این دلیل که چندی پیش که هنوز دستانم با کیبورد همدم نشده بود و ته رازهایم را دستان جوهریم می دانست  من می نوشتم و دیگران  خط می زدند ...حالا خودم می نویسم و خودم خط می زنم ...یعنی به نوعی دچار بیماری  خودسانسوری شده ام . .به هر حال این روزها ،دلم نمی خواهد بنویسم چون هنوز به کیبوردم اعتماد نکردم  و بیشتر از گذشته میل به خواندن آنچه نمی دانم دارم.البته به وبلاگ دوستان بدون رد سر می زنم  .....

 

پی نوشت:این روزها باز هم مسافرم.....

+ نوشته شده در 17:23 توسط سمیه نصرتی.
دوشنبه 4 آذر1387
از اون آبادی تا این آبادی
در این چند روز که سفر بودم، بیشتر از هر زمانی احساس کردم که وضعیت به شکلی است که دیگر نمی توان به هویت ایرانی خود افتخار کنم ،آخر از آن نژاد اصیل چیزی باقی نمونده.الان  بیشتر از گذشته به این جمله احمد شاملو فکر می کنم " بین سوختن و ساختن فاصله ایست از الف تا واو..

می دونید یه زمانی مردم ما با کاوه آهنگر همراه می شد و یه حکومت مردمی می ساخت اما امروز به سفرهای استانی احمدی نژاد و نامه های خطاب به او دل بسته .نمی دونم الان درفش کاویانی مردم کجاست؟

دیگه همه چیز با گذشته متفاوت شده ... شاید دیگه پازل ایران را درست کردن به آسونی زمان بچه گی نیست.می دونید شاید اون موقع این قدر متوقع نبودیم و راحت تر از الان می تونستیم آبادش کنیم.اما از اون آبادی  تا این آبادی فرسنگها فاصله است....  

+ نوشته شده در 14:38 توسط سمیه نصرتی.
چهارشنبه 22 آبان1387
شش نکته برای اینکه خاتمی هم چوب نخورد و هم پیاز

چندی است از گوشه و کنار دوستان روایت می کنند سید محمد خاتمی در انتخابات ریاست جمهوری شرکت می کند .به نظر می رسد که او می بایست پیش از حضور در این صحنه به چند نکته توجه و به صورت شفاف پاسخ دهد.

اول اینکه او می بایست به صورت روشن بیان کند که  هدفش برای حضور در قدرت چیست؟بسیاری می پندارند که او نیز به مانند بسیاری از مسولان دودستی به صندلی قدرت چسبیده است و هم اکنون دلش برای قدرت تنگ شده .حتی برخی ها بر این باورند که او نیز دهان و دوجیب دارد  و برای خوردن و پر کردن جیب های خالی اش که در آن 8 سال پر نشده، دوباره می آید.

دوم اینکه خاتمی فکر حضور دقیقه نودی را از سرش بیرون کند زیرا در این صورت از ترس تب به مرگ دچار می شود و اشتباه هاشمی را تکرار می کند.از سوی دیگر هوادارانش نمی توانند برایش  کاری انجام دهند.به هر حال او باید پیه همه  نوع تخریب را به تنش بمالد و سپس وارد کارزار شود.

سوم اینکه اگر در انتخابات شرکت کند و توسط شورای نگهبان به هر دلیلی  رد صلاحیت شود چه می کند؟اگر ابتدا رد و سپس بر حسب مصلحت نظام  با حکم حکومتی تایید شود چه کار خواهد کرد.

چهارم اینکه خاتمی  برای اینکه هم چوب نخورد و هم پیاز، برای رسیدن به این مقصود چاره ای نیست جز آنکه برای یکدست بودن نظارت و اجرا و جلوگیری از برگزاری یک انتخابات ناسالم تدبیری بیاندیشد در غیر این صورت یا خاتمی باید  به مانند هاشمی به خدا پناه ببرد یا مثل کروبی در خواب اصحاب کهف بماند.به هر حال سیدخندان نباید به روند برگزاری انتخابات خوشبین باشد شاید در انتخابات ۷۶ به هر دلیلی مردم نوشتند خاتمی و عده ای خواندند خاتمی اما امروز با گذشته متفاوت است و دیگر جریانی که هر ۹روز برای او یک بحران ساختند اجازه ورود به عرصه قدرت را نخواهند داد.

پنجم آنکه خاتمی باید به فکر فردای روز انتخابات باشد و به صورتی  رفتار کند  که مردم و یاران در صحنه باقی بمانند و او را تنها نگذارند.

ششم  نکته آن است که  خاتمی می تواند با شفاف سازی اموال شخصی اش فصل جدیدی را در انتخابات ایران  بگشاید.

به نظرم می رسد که بدون در نظر گرفتن  این نکات آمدن خاتمی به مانند عزاداری بر سر قبری است که در آن مرده نیست و در بهترین حالت خاتمی پس از انتخابات همان خاتمی سال 76 است.

پی نوشت:به هر تقدیر درست است که با ورود حاج آقا به عرصه  انتخابات به دلایلی که  در یکی از مطالب گذشته اشاره کردم ، مخالفم اما با این وجود اگر او در این صحنه حضور یابد از وی حمایت می کنم.

+ نوشته شده در 15:58 توسط سمیه نصرتی.
یکشنبه 19 آبان1387
بازار وبلاگ نویسی

 این روزها به این جمله "جان ولتر" بیش از پیش فکر می کنم :"من مخالف اندیشه تو هستم اما حاضرم جان خود را بدهم تا تو آزادنه عقیده ات را بیان کنی !" ...واقعا این جمله چه جایگاهی  در میان مسولان و مردم  جامعه ما دارد اصلا حق اظهارنظر داریم یا نه ....در این روزها  وبلاگ که یکی از شخصی ترین کانال های ارتباطی است مورد  چک و خنثی قرار می گیرد که مبادا برخلاف نظر عده ای در آن نوشته شده باشد ، تازه  برخی ها تقاضای حذف مطلب یا تغییر و تکذیب و گلایه در آن رابطه می کنند."منتسکیو "هم شاید در شرایط ما قرار داشته که  گفته است:" كسي كه حق اظهار نظر و بيان فكر خود را نداشته باشد، موجودي زنده محسوب نمي شود. " یا این جمله دگرش که می گوید: آبادي يك كشور از روي نسبت آزاديش سنجيده مي شود نه از روي حاصلخيزيش . به نظرم می رسد که كسي كه به خود اطمينان دارد به تعريف و تکذیب  كسي احتياج ندارد "  

+ نوشته شده در 11:53 توسط سمیه نصرتی.
سه شنبه 7 آبان1387
محمد رضا شاه به روایت تصویر از آرشیو استکهلمیان

باورنکردنی اما حقیقی
شاید باور کردن آن برای بسیاری مشکل باشد که اولین همسر محمد رضا شاه, فوزیه, کماکان در قید حیات است. اما این حقیقت دارد.  

سال گذشته خبرگزاری فرانسه از درگذشت ملکه پیشین ایران فوزیه خبر داد, اما پس از ساعاتی معلوم شد تشابه اسمی باعث اشتباه در گزارش شده است. در حقیقت پرنسس مصری که در سن پنجاه و شش سالگی بر اثر بیماری مزمن "ام اس" در بیمارستانی در سویس درگذشت ملکه پیشین ایران نبود. او دختر ملک فاروق پادشاه سابق مصر بود که مانند عمه اش نخستین همسر شاه فقید ایران "فوزیه" نام داشت. و درگذشت برادر زاده "فوزیه" که مانند خود وی "فوزیه" نام داشت اشتباها بعنوان خبر مرگ خود او پخش شد.

فوزیه خواهر ملک فاروق و دختر ملک فواد که در سال 1939 با محمد رضا شاه ولیعهد ایران ازدواج کرده بود اندکی پس از وقایع شهریور 20 و به پادشاهی رسیدن محمدرضا شاه به مصر رفت و دیگر بازنگشت. در سال 1949 جدایی محمدرضا شاه و فوزیه رسما اعلام شد.

فوزیه پس از جدایی از محمد رضا شاه با "اسماعیل شیرین بیگ" وزیر پیشین دفاع مصر ازدواج کرد. او پس از درگذشت شوهر دومش همچنان به زندگی در قاهره ادامه داد و گهگاه برای معاینات پزشکی و دیدار با دخترش شهناز و نواه اش مهناز به سویس میرود. این دیدارها در "مونترو" در منزل اردشیر زاهدی صورت میگیرد که با فوزیه و همچنین شهناز و همسر دومش خسرو جهانبانی دوستی صمیمی دارد. این عکس فوزیه را به اتفاق پسرش حسین شیرین بیگ و نوه اش مهناز زاهدی نشان میدهد. پشت سر فوزیه, عکسی از دوران جوانی او و زمانی که ملکه ایران بود در میان عکسهای متعدد پادشاهان و روسای جمهوری و شخصیتهای برجسته سیاسی جهان دیده میشود.

 تنها فرزند محمدرضا شاه و فوزیه, شهناز, از زمانی که مادرش ایران را ترک گفته بود تا سالها بعد و تا زمانی که همسر اردشیر زاهدی بود و به دعوت پدرشوهرش سپهبد زاهدی, فوزیه به سویس سفر کرد او را ندید. در آن زمان روابط ایران و مصر به علت روی کار آمدن عبدالناصر و عداوت او با شاه و رژیم ایران خوب نبود اما دولت مصر در هر حال به فوزیه اجازه داد تا مصر را ترک کرده و به سویس به دیدن دخترش برود. در زمان ازدواج محمدرضا شاه با فوزیه فرح دیبا یک ساله و محمدرضا شاه 20 ساله بود. اینک 67 سال از ازدواج محمدرضا شاه با فوزیه در قاهره گذشته است و تازیانه بیرحم زمان را اینک میتوان در خطوط چهره  این ملکه پیشین ایران بخوبی نظاره گر بود.

+ نوشته شده در 16:35 توسط سمیه نصرتی.
دوشنبه 22 مهر1387
خوشحالی از بابت بیکاری یه عده

وقتی خبر برکناری هیات مدیره رونامه خورشید بهپیشخوان یکی از خبرگزاریها نشست، یکی از دوستان با ذوق فروان فریاد زنان با خبر تعطیلی این روزنامه داخل تحریره آمد و از اینکه دلش خنک شده که در فلان روزنامه تخته شده صحبت به میان آورد.جالب این بود که او به روزنامه خورشید از طریق یکی از دوستان مطلب هم می داد.خیلی با خودم کلنجار رفتم که چیزی نگویم اما وقتی با واکنش مثبت یکی دیگر از اعضای تحریره روبرو شدم ،طاقتم طاق شد و برایش آرزوی وسعت نظر کردم.(البته صحبت این دوستان درباره مشی سیاسی روزنامه خورشید  نبودو بیشتر بحث مالی بود که بچه های آن روزنامه از ما بیشتر می گرفتند)

از دیروز تا به حال این سوال  ذهن مرا درگیر خود کرده است که چرا عده ای برای رسیدن به دیگران می خواهند قد کسی را کوتاه کنند....چرا خودشان سعی نمی کنند که قدشان بلند شود.به نظر می رسد که برخی از ما روزنامه نگاران فکر می کنیم که مرگ برای همسایه است و تخته شدن در روزنامه برای ما اتفاق نمی افتد ...کاش برای رسیدن به دیگران نیاز نباشد که از آنها بالا برویم یا اینکه قد دیگران را کوتاه کنیم تا به آنها برسیم...کاش از بیکاری کسی خشنود نشویم که این شتری است که امکان دارد امروز و فردا در خانه خودمان بخوابد

+ نوشته شده در 15:46 توسط سمیه نصرتی.
یکشنبه 14 مهر1387
در باره مدرک کردان
 انگشت جهانیان به دندان

از مدرک دکترای کردان

 چون کار به مجلس اوفتادش

شد موقع رای اعتمادش ،

گویند یکی ز جمع مجلس

پرسید که ای تو شمع مجلس ،

 پیش از تو به مسند وزارت

بودند رجال با وزانت

 اکنون تو به چنته ات چه داری

دارای کدام افتخاری ؟

 فرمود که من ز جمله پیشم

آیینه روزگار خویشم

 جز کار و سوابق اداری

"پی اچ دی" یی دارم  افتخاری

 یک مدرک دکترای آکسفورد

ممهور به مهر شخص جان فورد

مجلس چو شنید گفته ، دادش

یکپارچه رای اعتمادش

گفتند وزیر شو به شادی

در دولت احمدی نژادی

گفتند تو نور چشم مایی

البته نبود اگر مشایی !!

 یک هفته نرفته شد مدلّل

آن مدرک دکتراست مختل

 یک مرتبه تقّ آن درآمد

بُن پایه لقّ آن درآمد

معلوم شد از طریق تحقیق

بر مردم رند نه ، که هر بیق ،

 کردان نه که دکترا ندارد

لیسانس هم از قضا ندارد !

 خود گفت مرا به جعل دادند

خرمهره به جای لعل دادند !

 افسوس به مسند رجایی

کردان بنشسته و مشایی

 هر کس به زمانه دل ببندد

البته به ریش خود بخندد

پی نوشت: این روزها بیشتر از گذشته به این  فکر می کنم که ایران چه رنگیه،اگر بخواهید یه رنگی برای ایرانیون انتخاب کنید اون رنگ چه رنگیه؟

 

+ نوشته شده در 17:12 توسط سمیه نصرتی.
شنبه 6 مهر1387
رسم زندگی از نظر نیچه

فریدریش نیچه می نویسد :

 بلند پروازی من آنست که در ده جمله چیزی را بگویم که کسی دیگر در یک کتاب می گوید:

كسانيكه حقيقت را درك كرده اند با افرادي كه حقيقت را دوست دارند برابر نيستند.

 هرچه بیشتر در مورد انسانها تحقیق می کنم، بیشتر به خوبی سگ ها پی می برم.

 یک گله شیر که فرماندشون یک گوسفند باشه از یک گله گوسفند با فرماندهی یک شیر شکست می خورند.

غرورت را به خاطر دل کسي که دوستش داري بشکن ولي هيچ وقت دل کسي را که دوستش داري به خاطر غرورت نشکن.

عشق یعنی کوچک کردن دنیا به اندازه یک نفر یا بزرگ کردن یه نفر به اندازه یه دنیا.

فرق ما با ديوانه ها در اين است که ما در اکثريت هستيم.

دستم بوي گل ميداد مرا به جرم چيدن گل محکوم کردند اما هيچکس فکر نکرد که شايد من گلي کاشته باشم.

بهترين نگاه آنست كه تمامي احساست را بدون به زبان آوردن كلمه اي ،به طرف مقابل انتقال دهي.

بزرگترين درس زندگي اينست كه گاهي ابلهان درست مي گويند.

خرابكاري يك مملكت از دو چيز است : اول نداشتن مردمان دانا و لايق ، دوم نبودن آنها در راس امور مملكت.                    

 

+ نوشته شده در 15:43 توسط سمیه نصرتی.
دوشنبه 25 شهریور1387
سحریه

دیشب سحر  آخوندی در صفحه تلویزیون ما ظاهر شد  که حرفهایش مرا متحیر کرد .این روحانی می گفت که  یکی از بستگانش به اصرار می خواست که خطبه عقدش را مقام رهبری تلاوت کند. من به او گفتم که در آنجا که اعلیحضرت نشسته من جایگاهی ندارم...اما او اصرار و پافشاری می کرد که آقا باید خطبه ما را بخواند و شما کاری کنید...من به او گفتم که عهد زندگی مهم است نه عقد زندگی...مگر مقام رهبری از پیامبر بالاتر هستند ....پیامبر عقد زید و حضرت زینب را خواند  اما بعد هم آن دو از یکدیگر جدا شدند...او به اینکه  بعضی از پسرها به طمع  اینکه مهر کم کنند به پیش رهبری می روند ،اشاره کرد و از اینکه فلان شخصیت خطبه می خواند انتقاد کرد.کلی شاخ در آوردم و امروز تمام سایت ها را مرور کردم که خبر دستگیری اش را بخوانم ......

مناجات نامه

الهی راستان را عقل و چپان را  دین عطا فرما

الهی نگاه جنسیتی را از خوان چپان برچیده  و توفیق در انتخابات را نصیبشان گردان

الهی در شگفتم از راستی  که غصه خودش را نمی خورد و غصه روزی اش را می خورد.

الهی از کسالت و تنبلی به تو پناه می برم که ریشه فقرهای بزرگ می باشد.

پی نوشت:

 *توی این شبا ما را از دعا  فراموش نکنید......حاجت همگی شما روا

 

+ نوشته شده در 17:51 توسط سمیه نصرتی.
یکشنبه 17 شهریور1387
درستی در کار

آن شغل طلب ز روی حالت ... كز كرده نباشدت خجالت

 چند روز پیش یکی به من گفت که یك شغلی انتخاب بكن كه پیش خلق خدا ، پیش خدا ، پیش خودت ، شرمنده نباشی ، وطوری نباش که  همه مردم  كار كنند و تو روزی خوری بیش نباشی ، بعد تصور کردم که ، آیا من هم كاری می كنم برای مردم یا من هیچ كاری نمی كنم. از اون روز تا حالا  در این موضوع كه من چه می كنم در این عالم و نقش من و سهم من در این دیگ عالم كه همه سهمی در آن دارند چیست؟

آخه می دانید گفته اند یك جایی دیگی گذاشته بودند و یك نفر نخود و لوبیا می آورد و یك نفر هیزم و یك نفر سبزی و ... بعد یك عربی آمد یك سوسماری آورد و در دیگ انداخت و گفت من هم شریك. مراقب باشیم كه اینگونه نباشیم و سعی نكنیم دیگ عالم را ضایع كنیم، بلكه ما هم یك چیز خوبی عرضه بكنیم به این دیگ عالم و مشاركت بكنیم.......

من خیلی به اینکه درستی یا نادرستی راهی که در مطبوعات تاکنون پیمودم فکر می کردم تا بالاخره به این داستان برخوردم......

شیطان به یه ذاکری گفته بود که این همه الله الله که میگی آیا هیچ لبیکی شنیدی اون ذاکر با خودش فکر کرد درست میگه این همه میگیم الله یه مرتبه نمیگن بفرمایین ... بالاخره آدم اسم یه نفرو صدا می کنه باید جواب بدن.حضرت خضر در خوابش اومد گفتش سلام رسوندن گفتن برو بگو همون الله لبیک ماست.اول من لبیک میگم تا تو بعدا بتونی الله بگی و گرنه تو کی اصلا به خاطرت خطور میکرد...اگر اون بوی رایحه خوش او نبود...ما اصلا هدایت نمی شدیم یا اینکه بفهمیم اصلا هست. 

+ نوشته شده در 16:43 توسط سمیه نصرتی.
دوشنبه 11 شهریور1387
به بهانه رویت هلال ماه

هر سال با آمدن ماه رمضان این سوال برایم ایجاد می شود که چرا ماه علمی با ماه شرعی متفاوت است؟

شاید این موضوع  از نپذیرفتن علم از سوی مراجع اعظام نشات بگیرد.به نظر می رسد که در زمان رسول به دلیل وجود نداشتن علم و عالم نجوم ، افرادی برای رویت ماه شرعی بر سر بامها می رفتند و امروز با وجود دانشمندان دیگر می بایست کار را به کاردان سپرد.

 در این میان تصور می رود که پافشاری و اصرار مراجع به شیوه های گذشته دردسر ساز شده  است به همین دلیل یک روز یوم شک نام گرفته است.

البته مقابله با مدرنیسیم از سوی علمای دینی در تاریخ هم سابقه  دارد.به طور مثال زمانی که دوش حمام به ایران آمد،برخی از علمای دینی فتوا دادند که از این دوش ها نمی توان استفاده کرد و می بایست از خزینه استفاده شود و بدین ترتیب استفاده از دوش حمام حرام اعلام شد.

هم اکنون نیز سالهاست که در کشورهای اسلامی برای رویت ماه شرعی از طریق علمی عمل می شود. آنها با استفاده از تلسکوپ هابل از یک سال قبل مشخص می کنند که چه روزی ماه رمضان است این در حالیست که در ایران ماه شرعی باید به رویت افراد مورد قبول رسیده و تایید شود . در این میان جای این سوال باقی است که اگر آسمان ابری بود و آن فرد معتمد ماه را ندید تکلیف روزه مردم چیست؟آیا بهتر نیست که جامعه دینی ایران متفاوت از گذشته عمل کند؟ 

+ نوشته شده در 12:53 توسط سمیه نصرتی.
دوشنبه 4 شهریور1387
روزهای خاکستری
درد من حصار بركه نيست!

درد من زيستن با ماهياني است كه فكر دريا به ذهنشان خطور نمي‌كند

 

پی نوشت:غرض یا در واقع مرض از تحریری کردن این سطور آن است که بگویم زنده ام...هنوز روزهای خاکستری تمام نشده است..............

+ نوشته شده در 16:5 توسط سمیه نصرتی.
شنبه 26 مرداد1387
مفسدی که نماینده شد

امروز سلمان خدادادی ، نماینده ملکان که فساد اخلاقی داشت اعتبارنامه اش در مجلس به تصویب رسید . ماجرای سلمان از آنجا آغاز شده که زن خدمتکار که شوهر هم داشته است، از او چک سفید در برابر در اختیار قرار دادن خود گرفته بود.زن مبلغ یک میلیارد تومان را در این چک نوشته و آن را نقد می کند. سلمان شاکی از این ماجرا از دست زن شکایت می کند و زن نیز ماجرا را برای دادگاه توضیح می دهد.بدین ترتیب دادگاه کیفری در اولین روزی که خدادادی به مجلس راه یافت ، او را احضار می کند و اقرار نامه از سلمان در این باره می گیرد. از سوی دیگر فاطمه رهبر ، نماینده تهران که به پرونده خدادادی و ورود او در مجلس معترض است می گوید که او با مراجعین دختر در مجلس هفتم  رابطه برقرار می کرده است.رهبر می گوید: من دیدم که دختری که گریه می کرده در اتاق خدادادی و او اشکهایش را پاک می کرد و در آغوشش کشید و او را بوسید....رهبر معتقد است که سلمان خدادادی از زنان سوء استفاده می کرده است و جای یک نماینده خاطی در مجلس نیست.

به هرحال با اینکه برای  خدادادی جلسه غیرعلنی تشکیل شد اما به مانند  علی کردان به او نیز  مجلس اعتماد کرد.

 

+ نوشته شده در 10:34 توسط سمیه نصرتی.
جمعه 18 مرداد1387
درآغاز کلمه بود و جز کلمه کسی نبود

در زندگی زخم هایی است که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد، زندگی خبرنگاری نیز از این قاعده مستثنی نیست.درد مشترک دغدغه خبرنگار است .خبرنگارانی که سپیدمهای کاریشان بسیار اما به مانند عمر نیلوفرها، کوتاه و زمستان شکن است . به همین دلیل زندگی خبرنگاری به مانند خانه بدوشی است ... روزی در این روزنامه و روزگار دیگر در مکانی دیگر .....نمی دانم خبرنگاران مستاجران خوبی نیستند یا صاحبخانه ها ...اما هر جا که باشی ... تو هستی وخودکار بیک آبی ویک دسته کاغذ کاهی....و امروز که متعلق به توست ...روزت مبارک...

+ نوشته شده در 16:2 توسط سمیه نصرتی.
سه شنبه 15 مرداد1387
وزیر کشوری با فوق دیپلم

امروز وزرای مختلف کشور،راه و اقتصاد و دارایی از مجلس رای اعتماد گرفتند.اما رای اعتماد به وزیر کشورمتفاوت بود.

رای به کسی که  فوق لیسانس و دکترای افتخاریش هم قلابی است و تنها فوق دیپلم دارد.

 رای اعتماد به کسی که در تحقیق و تفحص صدا و سیما  توسط مجلس مشخص شد که او دارای فساد مالی است. فرض کنید که راس وزارتخانه ای که باید امنیت کشور را برقرار کند فردی است که  شبانه از فرمانداری به دلیل مسایل اخلاقی برداشته اند.نماینده تهران دراعتراض به معرفی او می گوید که نمی گویم که مفسد فی الارض است اما مسایل اخلاقی زیادی دارد که پرونده ان در اصل نود موجود است.او کسی است که سالها  هم ولایتی های خود را در صدا و سیما گذاشته است 

فرض کنید سه قاضی به نداشتن صلاحیت اخلاقی رای می دهند اما او از مجلس اصولگرای هشتم رای اعتماد می گیرد....آن هم با یک جمله احمدی نژاد...پیش رهبر انقلاب رفتم و سوابق کردان را به ایشان اعلام کردم و رهبری گفتند که بروید تلاش کنید رای بیاورد....

.پی نوشت:می خواستم متن شبنامه ای که علیه او در مجلس منتشر شده بود را در وبلاگم بزنم اما دوستان گفتند که ممکن است مدعی العموم علیه من اعلام جرم کند. راستی برخی از نمایندگان گفته اند که این شبنامه را ندیدند...اگر خواستند به آنها می فروشیم!

 روز خبرنگار مبارک....

+ نوشته شده در 18:52 توسط سمیه نصرتی.
>